سرخط خبرها
خانه / امیر علی اکبری

امیر علی اکبری

 

امیر علی‌اکبری
دانشجوی دکتری تخصصی فیزیک ماده چگال

 

۱- مشخصات فردی

نام و نام خانوادگی: امیر علی‌اکبری
وضعیت تاهل: مجرد
تاریخ تولد: ۱۳۶۹/۵/۱۵
پست الکترونیکی:
amiraliakbari1369@gmail.com
آیدی اینستاگرام:
amir.aliakbari69

 

۲- سوابق تحصیلی

کارشناسی رشته فیزیک اتمی-مولکولی۱۳۹۳
کارشناسی ارشد رشته فیزیک حالت جامد۱۳۹۶
دانشجوی دکتری تخصصی رشته فیزیک ماده چگال(در حال تحصیل)

 

۳- اشعار من

 

محبوب دلم از تو مرا نور گرفت
محجوب دلم از تو مرا شور گرفت
تا کی بروم من به قربان نگاهت
مجنون دلم از تو مرا گور گرفت
چون دید مرا در دل تو نقش نشسته
خاتون دلم از تو مرا تور گرفت
آن روز که دستت بزدی بر دل زارم
مغضوب دلم از تو مرا سور گرفت
در غم هجر تو آهی زنهادم به پا خاست
مسلوب دلم از تو مرا عور گرفت
الف.ع

 

**************

 

پاییز غم انگیز دلت خواهم شد
پالیز دل انگیز دلت خواهم شد

حرف‌ست همه تا که چنان من بکنم
شهناز شکرریز دلت خواهم شد

آن قوم مغول گر به دلم تاخت کند
مهناز نظرباز دلت خواهم شد

این زمان گر که مرا با تو به جایی ببرد
طناز هوس باز دلت خواهم شد

این خرابات اگر راه فراری به دلم باز کند
غماز شب‌آویز دلت خواهم شد

تو اگر ساز دلت با دل من کوک شود
همساز هم‌آواز دلت خواهم شد

تو اگر در دل شب پای دلت میگیرد
شبدیز دلاویز دلت خواهم شد

الف.ع

**************

 

خبر زلزله پیچید خدایا کافیست
مردم شهر بگریند خدایا کافیست
زیر آوار نبینم مردمانم هرگز
دست یاری برسان تو ای خدایا کافیست
همه جا تیره و تار است کنون
طاقت اشک ندارم خدایا کافیست
همه جا رخت عزا بر تن مردم دیدم
طاقت دیدن این غم ندارم خدایا کافیست
مادران بر سر طفلان گریان دیدم
صبری بده بر این دل زارم خدایا کافیست
عطر مردن چو خرابات فراوان گشته
زده آتش دل و جانم خدایا کافیست
هرچه گویم به دلم آرام نگیرد هرگز
تو بیا رحم بکن بر دل زارم خدایا کافیست
فرهاد پی شیرین خودش میگردد
لحظه پرپر زدن عشاق بدیدم خدایا کافیست

الف.ع

 

**************

 

حضرت عشق خبر داد که یارت آمد
خبر از باد خزان داد که یادت آید
همه چیز آنچه که خواهی نشاید باید
همه کس آنچه که خواهد نباید دارد
تو نظر کن به روییدن این فصل خزان
که بدنبال خودش ریزش برگی دارد
تو اگر در دل خود راه فراری داری
تو اگر در سر خود جام زوالی داری
تو اگر درسر شب پای دلت میمیرد
تو اگر در پی یار این دل تو میگیرد
تو نظر کن خم این زلف سیاه
تو خبر کن دل ما باز بگو یار بیا

الف.ع

 

**************

 

۴- نثر

این همه عجله واسه چیه؟من میگم بذارید زمان بگذره قطعا یه روزی یه جایی یکی سر راهتون قرار میگیره که شمارو با بدترین حالت ممکنتون دوست خواهد داشت اینطوری میتونید یه حس ناب رو تجربه کنید، پس هیچوقت خودتونو به کسی تحمیل نکنید چون بعد یه مدت همه کاسه کوزه‌ها سر خودتون میشکنه و بازنده میشید.
همیشه به این جمله معتقد بودم که رفتنی راهشو بلده،رفتنی اگه بخواد بره چه با بهونه چه بی بهونه ولت میکنه و میره.اونوقته که تو میمونی یه عالمه خاطره رنگارنگ که زخمش رو تنت مونده، بعد از اون دیگه حس اعتمادتو از دست دادی نمیتونی دل بدی به یکی دیگه، دلیلشم اینه که ترس همه وجودتو گرفته!
ترس نادیده گرفتن دوباره، ترس رفتن، ترس تنها موندن،ترس وابسته شدن. اون شکست حق طبیعی و مسلم چشیدن طعم شیرین حسی رو ازت میگیره که
باید داشته باشیش.
پس صبور باش و بذار گذر زمان تو رو به سمتش ببره نه اینکه خودت زمانو ببری جلو و تهش بشه اون چیزی که نباید بشه. زمان که از دست رفت دیگه تو قدرت اینونداری که بتونی برگردونیش به نقطه آغاز.
هوای دلتون رو داشته باشید……
الف.ع

 

**************

 

همیشه نوشتن “یکی” باید باشد…..
من مینویسم آهای اون “یکی” کجایی تو که همش حرف از تو هست؟
حرف رو گفتن که باد هواست ، اما آیا تو هوایی؟
اگه هوایی پس هستی چون دارم نفس میکشمت
چون تو خونی، تو پوست و جونی پس این بایدی که میگن واسه چیه؟
“یکی”میتونه عین هوای شمال باشه و بشینه تو جسم و جونت و از نفس کشیدنش لذت برد یا میتونه عین هوای تهران باشه و خونتو آلوده کنه و اونقدری بهت درد بده که حاضر نباشی آرزو کنی که باید باشه!
اون “یکی” که میگن باید بگردی و پیداش کنی اگه قرار باشه که باشدش همیشه جلوی چشمته گشتن و باید و التماس و آرزو نمیخواد….
آهای اون “یکی” هوای مطبوع شمال باش….

الف.ع

 

**************

 

این همه عجله واسه چیه؟!
من میگم بذارید زمان بگذره قطعا یه روزی یه جایی یکی سر راهتون قرار میگیره که شمارو با بدترین حالت ممکنتون دوست خواهد داشت، اینطوری میتونید یه حس ناب رو تجربه کنید پس هیچوقت خودتونو به کسی تحمیل نکنید چون بعد یه مدت همه کاسه کوزه‌ها سر خودتون میشکنه و بازنده میشید.
همیشه به این جمله معتقد بودم که رفتنی راهشو بلده،رفتنی اگه بخواد بره چه با بهونه چه بی بهونه ولت میکنه و میره،پاهاش رو هم قطع کنی با دستاش میره……
اونوقته که تو میمونی یه عالمه خاطره رنگارنگ که زخمش رو تنت مونده، بعد از اون دیگه حس اعتمادتو از دست دادی نمیتونی دل بدی به یکی دیگه، چون ترس همه وجودتو گرفته!
ترس نادیده گرفتن شدن دوباره، ترس رفتن، ترس تنها موندن،ترس وابسته شدن. اون شکست حق طبیعی و مسلم چشیدن طعم شیرین حسی رو ازت میگیره که باید با جسم و جونت لمسش کنی.
پس صبور باش و بذار گذر زمان تو رو به سمتش ببره نه اینکه خودت زمانو ببری جلو و تهش بشه اون چیزی که نباید بشه. زمان که از دست رفت تو قدرت اینو نداری که بتونی چیزی رو به نقطه آغاز برگردونی.
هوای دلتون رو داشته باشید……

الف.ع

 

**************

 

مینویسم بر تو ای نا برده یاد
میدهم من نامه‌ای در دست باد

دل ز جادوی رخت افسون شده
در غم هجر تو دل مجنون شده

او ببارد بر دلت از حال زار
او بکارد در دلت یک تخم نار

او براند از دلت این عشق خوار
او نداند از دلت چون یار پار

میکشم طرحی ز نقش این جهان
میکشم آهی به عرش آسمان

تادهد دستم به دل یک جرعه آب
تا رهد این دل رود یک جای ناب

الف.ع

 

**************

 

ای شاعر بی نام بپا خیز گلم
ای سرو علم دار بپا خیز گلم
دیوانه‌ی سرمست اگر هست کجاست
یک شاعر بی دست اگر هست کجاست
قلمت تیز سپهدار بیا جنگ دلم
جانم بستان زخم بزن بند دلم
تو بیا شعر مرا از برکن
در خیال رخ او باور کن
فرهاد اگر دل بدهد بر دل تو
شیرین بیاید سر این منزل تو
به کجا میبریش فرهادم
سر بیستون بری جانانم
فرهاد بزد تیشه بر آن کوه سیاه
شیرین بخندید و بر او داد گواه
رویا نشود قصه ی بی باری ما
عاشق نشود شاعر بی مایه‌ی ما

الف.ع

 

**************

 

یه چند روزی میشد که ترکش کرده بود، اما نمیدونست که دوری نمیتونه احساسشو تغییر بده.
داشت پیش خودش فکر میکرد که کجاست و چیکار میکنه، اما کم کم باید آدمی به خودش بقبولونه که هر اومدنی یه رفتنی هم داره!
دیگه گذشت اون زمونه‌ای که تعهد معنی داشت زمونه زمونه ی رفتن آدماست….
آدما میان که چند صباحی رو کنار هم باشن اما این بودن تا زمانی ادامه داره که دلشون خوشه!
امان از کمترین درد و گرفتاری، اونوقته که بهونه‌ها
یکی یکی سر و کلشون پیدا میشه.اونقدر دست و پا میزنن که خودشونو از این رابطه خلاص کن…
جای تعجب هم نداره آدمی دلش میخواد تو بهترین و ایده‌آل ترین شرایط، رابطه رو تجربه کنه!!!
اما کاش وقتی که داره میره اندازه سر سوزن طرف مقابل رو هم در نظر بگیره و خودشو جای اون بذاره که اگه برعکسش اتفاق می افتاد توان این جدایی رو میتونست داشته باشه یا نه…..

الف.ع

 

**************

 

سر رشته‌ی حرفم زآن قول حکیمی آمد
آن قول حکیم در نظرم عهد الستی آمد

این چه عشقی‌ست همه‌اش جور و جفا
همه دعوا همه دوری همه‌اش ناز و ادا

این چه رسمیست که کسی یارش نیست
گر نکوهی گرنیایی لیکن باکش نیست

کاش بودش کسی،حلقه به گوشش بزند
حلقه‌ی عشق به پای کر و کورش بزند

گر که بینا بشود،او رخ یارش بیند
رخ زیبا و سر و زلف نگارش بیند

بچشد جرعه شرابی ز لب یار دلش
برود هوش زسر از پس دیدار رخش

بکشید نقش نگاری پر از رنگ و لعاب
بکشد پر ز سر کوی دلش موسم خواب

دست در دست هم آرند در این راه عظیم
پشت بر پشت هم آیند در این گاه الیم

تا که باهم بخسبند در آن خانه عشق
تا که باهم بمیرند در آن پیله عشق

الف.ع

 

**************

 

چو پیدایم کند، آتش کشد فالم
چو بیمارم کند، راحت شود جانم

چو از سر می‌رود جامت، پریشانم
چو در سر می‌خزد نامت، هراسانم

چو از سر افتد این شالت، نالانم
چو در دل افتد این فالت، شادانم

چو دیوان آمدی خوابم بری جانم
چو موسی من زدم چوبی به دریایم

چو افتد سایه شوم جدایی بر سرت زارم
چو پوشد جامه رزم و رود جنگت نگهبانم

چو راهی تا برم بارم به آن ملک سلیمانم
چو عمری تاتوانم من کنم عهدی به پیمانم

الف.ع

 

**************

 

اینکه درد مادر بشود درد پسر
یا که عشقش بشود معجزه گر

او اگر چشم بدوزد به ته خاطره ها
یا که حالش بشود موجب ناآرامی ها

گر که خاری بنشیند به کف دستانش
یا که با خود ببرد او ته دوزخ جانش

من بگیرد جانم در قفس دستانش
یا که در خود شکنم در نگه چشمانش

او نداند نفسش جان من است
او بداند حرفش دین من است

الف.ع

 

**************

 

گاهی اوقات دست سرنوشت طوری بین آدما جدایی میندازه که اگه روزی روزگاری باز چشمشون به چشم هم افتاد طوری رفتار میکنن که انگار صدپشت غریبه هستن، که ایکاش به همین سادگی که من نوشتم بود…
من میگم نیست چون اگه بود با یه لحظه دیدن،دوباره همه خاطرات جلو چشمش نمی دوید و عین آوار رو سرت خراب نمیشد
من میگم نیست چون اگه بود بغض نمی نشست رو گلوش و اشک نمیومد تو چشمش
اما ای کاش نه خاطره‌ای بود و نه بغض و نه اشک و آهی، اصلا ای کاش خودشم نبود
نبود تا این زخمو رو دلش نذاره که حتی بعد از گذشت سالها بازم با دیدن دوبارش اون زخم کهنه سرباز کنه و تازگیشو حس کنه.
امان از این دل که زبونش یه مدل دیگست که اگه زبونشو نفهمی بهش بدجور میبازی وقتی میگم بدجور میبازی تو دیگه خونه آخرشو ببین که چی بوده و چی شده…
اما بعضی وقتام هست که این دل زبون نفهم دلش واسه یه لحظه دیدن دوبارش پرپر میزنه اون وقته که دیگه مطمئن میشی بهش باختی
پس بهتره هوای دل خودمونو داشته باشیم تا آخر سر بازنده نباشیم.

الف.ع

 

**************

 

از خودم گویم و از مهر تو یار
که چرا سهم من از عشق تباهی باید

تو بگفتی که دلم در پی توست
تو ندیدی که سرم در ره توست

تو زقصدت بگفتی به من جان دلم
تو شنیدی زدلم ماه منی یار دلم

تو ندیدی که دلم پر بزده از قلبـم
تو رهاندی جان و دلم از جهدم

تو در آخر بزدی تیرت را بر چشمم
تو زسر باز بکردی مهرت را از بندم

تو به گوشم خواندی مهر و وفا
تو برفتی و نماندی بی‌شرم و حیا

الف.ع

 

**************

 

عاشقم اهل همین کوچه بنبست کناری
فارغم از دل و جان تا که ببینم یاری

تا که پهلو گرفت بر ساحل عشق
قایقم عزم سفر کرد تا که به پیشم آیی

تکه بر در زدم و چشم به راه
زاهدم کوچه نشین تا که به راهم آیی

از دور رخ زیبای تو را من دیدم
هاتف خوش خبرم از دل و جانم آیی

لیک آمد بر دلم زخمی گذاشت
ساحرم معجزگر با می و جامم آیی

کاش بودش ببیند که چنین نالانم
شاعرم شعر من و مرهم دردم آیی

الف.ع

 

**************

مست و مخمور و خراب از می ناب
سست و مزدور و سراب از پی ناک

این کس مست اگر مهلت داد از دل پاک
تو چرا زخم زدی از سر بی‌بندی و بار

این که آمد بگیرد جامی از ڕز و تاک
تو چرا زهر زدی بر دل آن باده نگار

تا که آمد بگزیند سکنا در دل و خاک
تو چرا رخ بزدی تیره و تار چهره نگار

این دل و دست اگر سوخت چه باک
تو مرو بار دگر سمت دلش ای یار پار

الف.ع

 

**************

آسمان دل مهسای منم تار شدست
بوستان دل شیدای منم خار شدست

گر شنیدی خبری بد ز احوال دلم
تومرا نیک بدان گرچه دلم خوار شدست

پر گشودم ز هوایت ببینم یارم
مه روی دلارام منم خواب شدست

تیر خصمی بزدی بر دلم و گریانم
دل هنگامه فردای من خوناب شدست

از زمین و ز زمان بد دیدم
خسته از بی مهری ایام اشکم سیلاب شدست

ازبس که جفا دید این یار و دلم
حوض پر ماهی قلبش انگارکه مرداب شدست

او ریخت می ناب و بزد بر قدحم
دل مخمور من امشب قاضی الحاجات شدست

از مکر و خدع یار افتاد به دامم
دل او از پس حیله چشمان رخش کذاب شدست

عزم پیکار نمودش آمد بیامد جنگم
دل مزدور و سرابش گویی که بی باک شدست

گر ببینم آیه ی عشق و وفا من خوانم
ساز من کوک و دلم مطرب و مضراب شدست

الف.ع

 

**************

بی وفا بود و دلش در پی یار دگری
شاه ما بود و سرش در سر یار دگری

او به بازی گرفت این دل و آن یارش را
پس چه راحت برود در پی راه دگری

او نداند ته این ره خرابی باید
پس چه زیبا برود در دل نار دگری

او نخواهد که دلش در پی یاری باشد
پس بداند که نماند این ماه به ماه دگری

او که نادید دل ما و برفت
پس چه به تا که رود در ته چاه دگری

الف.ع

 

**************

 

ناگهان یک دم ز چشمانش گذشت
آسمان آبی چشم دلش تاریک گشت
دل به یاد آورد اول بار را
آن سر و زلف و نگاه یار را
آن مه والا تبار، رخسار را
آن دو چشم مست آهو وار را
آن شب وصل نگار و مار را
آن غم هجر نگاه و ماه را
آن که میدادش به من هر دم دمی
آن که میبردش زمن هر دم غمی
آن که آمد تا بگیرد جام می از دیگری
آن که آمد تا ببوسد روی ماه دلبری
آن که میگفتش به من از درد می
آن که میدادش به من از جان وی
آن که میخواندش رهی تاکه بیاید دیگری
او بزد بال و پر سوی نگار دیگری

 

الف.ع

 

**************

 

سال دارد میشود نو،تو کجایی نازنین
فال ما افتد به کوی‌ت تو کجایی نازنین

این چه سالی‌ست که اینگونه ز من نو میشود
سهم من از روی تو یک چشم زارست نازنین

اولین سال‌ست از کیشم به دورم من ولی
با دل تنگم ز غربت مینویسم تو کجایی نازنین

شوق دیدار رخت این سال را با خود برد
ای که قربانت شوم پس کی میایی نازنین

سال دیرین هم زسر رفت و منم جامانده‌اش
تابه کی من درخواب بینم روی تو ای نازنین

این زمستان هم به سر شد بهار از نو رسید
با لب خشکیده سوی دریا میروم ای نازنین

دست لرزانم حکایت میکند از حال من
تو بیا دستم بگیر یارم بشو ای نازنین

الف.ع

 

**************

 

بی تو مهتاب شبی
باز گذر کردم از آن کوچه تنگ
کوچه تنگ بود و بسی سرد و خلنگ
ته آن کوچه بدیدم یک پاره‌ی سنگ
تکیه بر آن زدم و گفتم از آن ماه قشنگ
گفتمش اوکه مرا محرم رازم بودش
آنکه همدرد من و شعله زارم بودش
دوش دیدم مه من با دگری خوش بودش
لب به می میزد و او ساغر جامش بودش
ناگهان یار دگر در نظرش زیبا شد
رخ او شهره آفاق و دلش بینا شد
آمد و بند دلم را چه مستانه گسست
آمد و عهد و می و ساغر و پیمانه شکست
من به راه و ره او بودم و دل جای دگر
او ندانست که من جان دادم بهر هجر
من کجا بودم و آن مه به کجا برد سران
این که خوش بود مرا برد به آن وقت اذان
که به گوشم خواند از روز خزان
دل من نعره زنان بود و لب او خندان
ته آن کوچه ندیدم شباهنگ و شبان
آن جا نه خبر بود از آن جوی روان
من بدیدم سر و روی و خدع زلف مهان
افتاد به دلم بیم و زدم بر لب او جام لبان
رفتم از کوی وفا رخت عزا بر کردم
رفتم و با می و مه‌روی دگر سر کردم

الف.ع

 

**************

کاغذم باخت به سنگ دل یار یادت هست
لحظه دیدن یار باد خزان یادت هست

تو به راه و ره او بودی و من
همنشین دل خمار و خمور رخ یار یادت هست

آمدم بر سرکوی تو زنم جار که من
عاشقم مست و خراب می یار یادت هست

تو بخواندی به دلم یار وفادار که من
دل من باز زند حلقه به در یادت هست

آمدم باز ببینم سر و روی و رخ دلدار که من
برود هوش و حواس از سر من یادت هست

روز آخر شد و باز زدی جار که من
تو شکستی دلم و عهد و وفا یادت هست

الف.ع

 

**************

 

بی تو مهتاب شبی
باز از آن کوچه گذشتم
از سر شوق رمیدم تا ته کوچه دویدم
ته آن کوچه رسیدم من به بنبست رسیدم
شاخه خشک گل مریم خود باز بدیدم
قصه ها گفت از آن کوچه تنگ
کوچه باریک کوچه ای غمناک و تاریک
کوچه بیدار کوچه‌ای بیمار و بی یار
کوچه پردرد کوچه‌ای بی‌مرد و همدرد
نه صدایی نه ندایی نه هیاهوی نگاری
نه بهاری نه خزانی نه قراری نه که یاری
پیر و لرزان خشک و نالان
باد و بوران عشق تو بی سر و سامان
دخت تنها دختری زیبا و بینا
ناگهان برق ز چشمانش رفت
کاسه عمرم منم هم سر رفت
او نظر کرد به من و پرسیدم
تو چرا پیر شدی مرد جوان
سخنت یادت هست وقت اذان
که به گوشم خواندی یار بدان
میخورم می میبرم بار گران
به سر و روی خودم رنگ و لعابی بزنم
از سر رهگذران هوش و حواسی ببرم
دوست دارم که زمان بار دگر برگردد
دوست دارم که جهان یار مرا پا بندد

الف.ع

 

**************

بنویس از نَم باران بنویس
بنویس از من و این حال خیابان بنویس

بنویس از دم و آن مایه‌ی جانان بنویس
بنویس از من و آن آیه‌ی رحمان بنویس

بنویس از دل و آن خار مغیلان بنویس
بنویس از من و آن یار خرامان بنویس

بنویس از غم و این سنگ مزاران بنویس
بنویس از من و این چَنگ نگاران بنویس

بنویس از ره و آن راه بیابان بنویس
بنویس از من و آن باد بهاران بنویس

بنویس از مه و آن ماه درخشان بنویس
بنویس از من و آن غرش شیران بنویس

بنویس او که دلش در پی توست
بنویس آن که سرش در ره توست

بنویس آنکه مرا باز رهایی بدهد
بنویس آنکه مرا راز جدایی بدهد

بنویس از من و یارم بنویس
بنویس از دل زارم بنویس

بلبل عشق بخواند به نوایت بنویس
نفسش پر که بزد باز هوایت بنویس

الف.ع

 

**************

دوش دیدم که دلش خنده‌کنان می‌آید
خبر از باد صبا وصل نگار می آید

دوش دیدم که دلش بر دل من می‌تازد
خبر از موسم دیدار تو یار می‌خواهد

دوش دیدم که دلش در پی یاری بوده ست
دل او در پی آن زلف نگاری بوده ست

دوش دیدم که دلش از رخ یار لرزیده ست
دل او در پی آن چشم خمار رنجیده ست

دوش دیدم که دلش ابر بهاری شده است
خبر از رفتن یار باز هوایی شده است

دوش دیدم که دلش باز هوایت کرده ست
هوس آن دل و آن ناز نگاهت کرده ست

دوش دیدم که رهش باز به میخانه شدست
می‌گسار دل و آن ساغر و پیمانه شدست

دوش دیدم که دلش آیه قرآن خواندست
دل او از غم تو آیه هجران خواندست

الف.ع

 

**************

روز فردا شد و آن یار دگر یار نبود
بر سر عهد خودش یار وفادار نبود

دل او در پی آن خانه‌ی آوار نبود
خبر از دیدن یار موسم دیدار نبود

روز فردا خبر از روی خوش یار نبود
خبر از سرزنش یار جفاکار نبود

دل او وقت سحر در گرو یار نبود
نگهش در پی آن قاصر بدکار نبود

روز فردا خبر از زلف کج یار نبود
خبر از بوی خوش دامن گلدار نبود

دل او در طلب ساغر بازار نبود
خبر از وصل دل و آن مه مکار نبود

روز فردا خبر از قافله سالار نبود
خبر از جنگ و دلش جابر و جبار نبود

دل او از خبر رفتن یار زار نبود
لب به می میزد و آن ره به چمنزار نبود

الف.ع

 

**************

 

آدم باید بین تموم دغدغه ها و دل مشغولی هاش کسی رو داشته باشه که با خیال راحت و بدون ترس بتونه حرفاشو بهش بزنه و اونم هیچی نگه و فقط نگات کنه،
باید کسی رو داشته باشه که دلش به بودنش، به داشتنش گرم باشه،
باید یکی باشه که بتونه درکت کنه،
یکی که وقتی عکساشو نگاه میکنی لبخند نقش ببنده رو لبات،
باید یکی باشه که همیشه باشدش، همیشه نگات کنه، همیشه بهت امید بده، همیشه دلتنگش بشی….
دلتنگش که شدی گوشی رو برداری شمارشو بگیری وقتی گوشی رو برداشت گفت الو بدون مقدمه بگی که چقد دلتنگش هستی، بگی دوستش داری، بگی که اونو با تموم دنیا عوض نمیکنی…
انشالله که تو زندگی همتون یکی باشه که همیشه قلبتون واسش بتپه…
الف.ع

**************

دوش دیدم که دلش خنده‌کنان می‌آید
خبر از باد صبا وصل نگار می آید
دوش دیدم که دلش بر دل من می‌تازد
خبر از موسم دیدار تو یار می‌خواهد
دوش دیدم که دلش در پی یاری بوده ست
دل او در پی آن زلف نگاری بوده ست
دوش دیدم که دلش از رخ یار لرزیده ست
دل او در پی آن چشم خمار رنجیده ست
دوش دیدم که دلش ابر بهاری شده است
خبر از رفتن یار باز هوایی شده است
دوش دیدم که دلش باز هوایت کرده ست
هوس آن دل و آن ناز نگاهت کرده ست
دوش دیدم که رهش باز به میخانه شدست
می‌گسار دل و آن ساغر و پیمانه شدست
دوش دیدم که دلش آیه قرآن خواندست
دل او از غم تو آیه هجران خواندست
الف.ع

**************

آمدم حلقه زنم بر کوی یار
لاجرم من دیدمش آن یار پار
گفتمش ای بی وفا ای سربدار
تو چرا زخمی زدی بر دار نار
تو به گوشم خوانده ای عهد و قرار
تو ز یادت برده ای قول و قرار
دوش هم من دیدمت با یار خوار
باز هم می میخوری با سار و مار
تا به کی من می خورم از زهر مار
تا به کی من می برم سوی دیار
هی تو نیشم میزنی چون یار پار
هی تو خیشم میزنی از زرع پار
حال هم من ماندم و آن شور زار
آن نمک زار و دلم چون ماه تار
الف.ع

 

**************

ای یار کجایی که دلم تاب ندارد
دل من از غم تو مطرب و مضراب ندارد
ای یار کجایی که دلم خواب نرفته
دلم من از پی تو برسر تالاب نرفته
ای یار کجایی که دلم رغبت دیدار ندارد
دل من در نظرت قامت سردار ندارد
ای یار کجایی که دهی ساغر و جامم
می بنوشم ز غمت بار دگر نغمه سرایم
ای یار کجایی که دلت سازش و ایثار ندارد
او دلی در گرو آن مه و آن ماهک مکار ندارد
ای یار کجایی که ندانی تو خدایی
دل دهم بر دل تو تا که نپایی بیایی
ای یار کجایی که دلم طاقت تیمار ندارد
نفست حق و دلت محنت بیمار ندارد
ای یار کجایی که دلت در دل آن نار نرفته
دل تو در پی آن روی خوش ساغر بازار نرفته
ای یار کجایی که دلم ارزش دینار ندارد
دل من ارزش این کاغذ و اشعار ندارد
الف.ع

**************

حیف از دلهایی که ساده دل بستند و سخت دل کندند
حیف از دلهایی که سخت دل بستند و ساده دل کندند
حیف از دلهایی که ساده آمدند و ساده‌تر رفتند،
حیف از دلهایی که سخت آمدند و سختتر رفتند،
حیف از دلهایی که صادقانه عاشق شدند و عاجزانه فارغ،
حیف از دلهایی که عاجزانه عاشق شدند و صادقانه فارغ،
حیف از دلهایی که ملتمسانه اشک ریختند و
خوش باورانه خندیدند.
حیف از دلهایی که لایق دوست داشته شدن بودند و دلهایی که لایق دوست داشته شدن نبودند.
حیف از من،حیف از تو،حیف از همه‌ی ما که در این وادی بی در و پیکر منتظر رسیدن یک معجزه ایم
که پایان همه‌ی این حیف‌ها را زیبا تصور کنیم.
افسوس و صد افسوس که قانون طبیعت همیشه همین خواهد بود و همین خواهد ماند.
الف.ع

**************

همیشه میگن واسه داشتن هر چیزی تلاش کن امتحان کردنش که ضرری نداره اما تلاش کردن و امتحان کردن دو تا مسئله سوای هم هستن
به نظر من هرچیزی ارزشش به یه بار امتحان کردنش هست اگه قبول شدی که فبها اگه هم مردود شدی که چه بد،
به قول بابا پنجعلی شد شد نشدم نشد.
دیگه امتحان کردن نداره عزیز من چون هر امتحانی، امتحان بعدیشم با خودش میاره هی امتحان میکنی امتحان میکنی آخرش میبینی نه اونی که میخواستی شده نه اونی که نمیخواستی…
تو میمونی و حوض تنهاییت که دیگه الان نه تنها ماهی نداره، بلکه دیگه آبم نداره و خشک خشک شده.
یه چیز رو تمام و کمال داشتن بهتر از داشتن چند تا چیز هست که نصف و نیمه مال تو هستند.
الف.ع

 

**************

 

 

باز باران با ترانه            میخورد بربام خانه
او بگفتم عاشقانه            من شنیدم سرسرانه
تا که گفتم عارفانه          او شنیدش عاشقانه
من بدادم عارفانه            یک دو بیت از این خزانه
او بخواندش عاشقانه          من بدیدم کودکانه
تا که رفتند بی بهانه        او شکستش خود سرانه
او بدادم این بهانه          تا شوم سویش روانه
با بهانه بی بهانه          من دهم نامت نشانه
خانه‌ام کو خانه‌ات کو        آن دل بیچاره ات کو
آن رخ مستانه ات کو        آن می صد ساله ات کو
او بگفتش بی اراده        دل برم من شاعرانه
رخ تو چون گل لاله        عاشقم من سرخوشانه
تا که گفتش دلبرانه        من شنیدم چون فسانه
می‌دویدم چون غزاله        میروم من سوی خانه
مِی٘ خورم از این جوانه      من بمیرم بی اشاره
الف.ع

**************

بچگی را کاش میشد زنده کرد
خاطراتش مرده را هم زنده کرد
بچگی را کاش میشد با هم گریست
خاطراتش را سرود در خود گریست
بچگی شعر من و چشمان توست
بچگی زخم تن و دستان توست
بچگی آوای پاک زندگیست
بچگی ساز و نوای زندگیست
بچگی را میشود از نو سرود
قصه شب مرد تنها را سرود
بچگی داستان وار از هم گذشت
زندگی خوب و بدش با هم گذشت
الف.ع

**************

امان از این زمونه و آدماش….
اوقدر دلم پره که دارم با اشک مینویسم ،
درسته اشک مقدسه اما چرا آدما کاری میکنن که بغض بیاد بشینه رو گلوت و دو دستی فشارش بده  …..
آی اونایی که تقی به توقی میخوره میگید نمیشه و نمیخوام و وابستم میشی و هزارتا از حرفا ….
بیاید با هم صادق باشیم، بدون شیله پیله بیایم قبول کنیم و خوددمونو گول نزنیم…
خیلی از وابستگیا اسمش دلبستگی،
دلش به دلت که گره بخوره یمین و یسارم که باشید
آسمون و زمینم که باشید بازم دلش باهاته…
دلش که به دلت گره بخوره میگه همه چی همون میشه که تو میخوای…
اما وابستگی چی؟
امروز که نباشی فردا و فردا و فرداها که بگذره یکی دیگه میاد، که اگه بیاد جای خالیت رو پر میکنه و تو میشی اونی که انگار وجود خارجی نداشته.
پس همه چیز رو پای وابستگی ننویسین، میگم ننویسین چون اسمش این نیست چون رسمش این نیست، که اگه رسمش بود حاضر نبود یه لحظه هم نیش و کنایه هاتون رو تحمل کنه،
میذاشت و میرفت،میرفت که نباشه، نه که نباشه ها، نه ! میرفت که بشه اونی که شما میخواید میرفت که فکر وابستگی از سرتون بیوفته
که اگه نیوفته میشه بدترین حس دنیا، میشه ترحم میشه اونی که نباید بشه، که اگه شد اونی که نباید بشه دیگه نمیتونه خودشو جمع و جور کنه نه که نخواد جمع و جورش کنه ها نه! دیگه توان اینو نداره که بتونه رو پاش وایسه
که اگه نتونه وایسه و کمرش خم بشه چنگ میندازه به هر دیوار کج و معوج و خرابه ای که هر لحظه پی اینه رو سرش خراب بشه،
که اگه اون نشدی که گفت م نباید بشه پیش بیاد تهش میرسه به اون خرابه‌ی ویرونی که بوی مرگ رو تو خودش نگه داشته…..
.
الف.ع

**************

عزیز من دوستت دارم گفتن که به حرف نیست
باید مرد عمل باشی، جنسیتشم اصلا مهم نیست.
این طور که معلومه ملت صبح تا شب این کلمه ورد زبونشونه و عین نقل و نبات دارن بذل و بخشش میکنن ازش،
نه عزیز من اینطورا هم که فکر میکنی نیست اون کلاه پشمی که گذاشتی سرت و تا گردنت کشیدی پایین رو یکم بکش بالا شاید دیدی اطرافت چطور میگذره…
شاید چشمات دید که دوستت دارم گفتن رو باید ثابت کرد نه اینکه فقط لقلقه دهنت باشه،که بگی و بگذری،
شاید یاد گرفتی که این کلمه رو نباید به هر کسی گفت، نباید بگی چون ارزششو از دستت میده…
الف.ع

**************

درد دارد این دلم درد هجر
شور افتاد بر سرم بهر قجر
نور تابید بر دلم کز مهر قمر
تیغ پولاد زنم بر سر آن مار قدر
این درد کجا بود دلم هیچ ندانست
این که بر سر بزنم لیک چه بایست
پس شد که با هم برویم جنگ سران
تیر آرش زنیم قلب و دل و جان بدان
این جنگ میان من و آن یار دلم بود
این یار دلم قاصد بی بال و پرم بود
او آتش دلسوز من و کینه‌ی شب بود
او شهد وشکر جام شراب و می من بود
الف.ع

**************

میرسد روزی که بی من سر کنی
از غم عشق تو من صحبت کنی
میرسد جایی که بی حجب و حیا
از سر شرم خودت رجعت کنی
میرسد فصل بهار و موسوم دیدار یار
تو روی سوی دلش باغش را جنت کنی
میرسد روزی که لیلی آیدش بر پیش تو
او شود جانت، تو این جان ودلش غارت کنی
میرسد روزی که خواهانش شوی
تو زنی حلقه به گوش از عشق او طاعت کنی
از سر بی مهریت لیلا شدش محزون ولی
او نرفت از پیش تو تا با دلش بیعت کنی
تا شدش مدهوش و مخمور و خراب
تو زدی زخمی به دل، رخسار او طلعت کنی
میرسد روزی که این دل میشود مست و خراب
تشنه‌ی جام لبش میخانه را قیمت کنی
تا که آمد تا بخواند نغمه خوشخوان عشق
او رود از کوی تو دین و دلش لعنت کنی
الف.ع

**************

قایقی خواهم ساخت        خواهم انداخت به آب
تا روم سوی دیار            تا ببوسم روی یار
او دلش بی بند و بار        او سرش بالای دار
او بزد بر کوی جار          عاشقم کن کردگار
تا که دیدش روی یار        کار داد دستش نگار
دام او چون لاله زار          او شدش دستش شکار
دل برفت یک نه هزار        دل بگفت از حال زار
او بگفتش ای نگار          کی دهی دستم فشار
تا زنم سوز و سه تار        عشق او شد ماندگار
دل ندید آن روی مار        هر دمش بر سوی سار
او برفت از آن دیار          او دلش شد سنگ و تار
تا رسید روز قرار            او بدادش جام تار
تا بنوشد زهر مار            تا بمیرد عشق خوار
الف.ع

**************

 

دیده بگشای که من فروغ دیده یاری دیدم
وندر آن ظلمت شب خواب زوالی دیدم
که مرا دست به دست با خود برد
به همان سال و همان روز که او را دیدم
آمدش دلبر تلخ و ببرد این دل ما
ساز من کوک شد و شور و نوایی دیدم
من سپردم دل خود تا که شود همراهم
او ندیدش رخش ما شاه دلم را گدایی دیدم
او سفر کرد و برفت تا که نبیند دل ما
تا که رفت از بر ما من رخ یاری دیدم
تا که آمد بدهد مژده که این باد صبا
آمدش در نظرم لعل لب و زلف نگاری دیدم
خرم آن لحظه که دیدم دل تو میخندد
چشم تو در نظرم عاشق بی‌چون و چرایی دیدم
عشق اگر عشق تو و عاشق اگر من باشم
شاید هرگز نرسد بر دل ما روز جدایی دیدم
الف.ع

 

**************

 

از تمامی روزهای هفته که بگذریم حس غریبی روز پنجشنبه را دلگیرتر میکند برایمان و مارا یاد عزیزان از دست رفته ای میکند.
پدربزرگی که در جوانی رنگ مرگ را به خود دیده،
زیبارویی که در جوانی بیماری امانش را برید،
کودکی که از برای نفس کشیدن در این دنیای واهی مادرش را از دست داد،
پدری که تنها تکیه گاه دخترش بود و او را تنها گذاشت،
و دلی که همچنان زنده است ولی رنگ و بوی مرگ را به خود گرفته که این خود دست کمی از طاعون ندارد.
دل مردگی حس غریبی است که هیچ چیز نمیتواند لبخند رضایت را بر لبانت نقش بنشاند، غمگین میخندی و خوشحال اشک میریزی ، رنگین کمان را بی رنگ میبینی و از شنیدن صدای عشق پرهیز میکنی که خدای نکرده آسمان خدا به زمین دوخته نشود.
آری پنجشنبه برای من دلگیرترین روز هفته خواهد بود چون یاد عزیزان از دست رفته نبودشان را بیش از پیش در ذهنم تداعی میکند و بار غم تنهایی بر دوشم سنگین تر میشود.
الف.ع

**************

 

خبر آمد خبری در راه است
خبر آمد که مَهی در راه است
تو به بالین شه و وقت سحر
مژده داد باد صبا چون دِگَری در راه است
می بنوشید و شدش مست و خراب
شاعران شعر شدند چون صَنَمی در راه است
روز دیدار نگاران شد و آن یار دگر
همه‌گان مسخ شدند چون نِگَهی در راه است
آمدش یار٘ نگه کرد به چشمان شهان
رنگ رخسار پرید٘ چون مَلکی در راه است
او ملک گشت و بزد جار که من
جلوه کرد جلوه گری چون خدئی در راه است
شکوه بردم به خدا تا سر صبح
عارفان در نظرند چون سببی در راه است
چاره اندیش که آتش نشود کینه‌ی ما
فارغان در عجبند چون مددی در راه است
دست بر زد زبر تیغ و بزد بر سر ظلم
ظالمان در گذرند چون حِکَمی در راه است
الف.ع

**************

 

خون بهای شب دیرین که به سر شد چه شد
هاتف از غیب خبر داد ز احوال بدم وای چه شد
غیر از این بود که بی تو دل من میمیرد
من بگفتم که دلم عاشق زار است چه شد
تو اگر در سر خود راه فراری داری
مژده داد باد صبا از سفرم وای چه شد
هردمش از من گذشت تا شب شود
من دلم درگیر او بود و سرم گرمش چه شد
ما زهم دوریم و این دل میشود مست و خراب
تو نماندی بر سر عهد و قرارت پس چه شد
از خدا خواهم بگیرد جانم و تابد به تو
من خودم درد و شدم درمان حالش پس چه شد
الف.ع

**************

 

باز شب شد
هوس کوچه و مهتاب به سر کردم و بد شد
تا گذر کردم از آن کوچه و میخانه شب شد
حال من از سر آن ساغر و پیمانه چه بد شد
سایه ام از سر این کوچه که رد شد
نرم نرمک به ته کوچه رسیدم
نفسی بی حد و اندازه کشیدم
سر و روی و نگه یار بدیدم
خنده بر لب زدم ناز دلش را بخریدم
یادم افتاد به آن زلف کج یار دگر
ته آن کوچه بدیدم در آن وقت سحر
به دلم خواند در آن روز خزان
که تویی یار منی مرد جوان
بوسه میداد به آن یار و مهان
می بنوشید در آن وقت اذان
تا تویی مخمور خمارم بدان
روزها از پس هم سخت گذشت
آسمان دل مهتاب منم تاریک گشت
به دلم میگفتش موسم جنگ
که تو بودی به دلم لکه‌ی ننگ
میروم از دل تو باز که تنها بشوی
تک وتنها بشوی بی سر و سامان بشوی
شکوه بردم به خدا از پس آن کوچه تنگ
که در آن میخواندش بلبل و یک سار قشنگ
سر من بشکست و سار برفت با دگری
به دلش میخواندش جان منی یار منی
پس دو چشمم بستان ای که تویی خالق سنگ
تا نبینم مه من خوش بودش موسم جنگ
الف.ع

**************

او که آمد تا که باشد رام تو
او که آمد تا شود در دام تو
او که آمد تا بگیرد دست تو
او که آمد تا بمیرد پای تو
او که آمد تا کِشد چشمان تو
او که آمد تا شود جانان تو
او که آمد می خورد از جام تو
او که آمد قی کند این کام تو
او که آمد تا شود رویای تو
او که آمد تا رهد دنیای تو
او که آمد تا بُود درمان تو
او که آمد تا شود سامان تو
او که آمد پی برد از راز تو
اوکه آمد تا شود همساز تو
او بیامد تا بگیرد جان تو
او بیامد تا بَرد ایمان تو
الف.ع

**************

ای تو آن دلبری تلخی که برفتی ز برش
من سپردم به تو این دل ز اخلاق بدش
تو نه آنی که سپردی هر دمت را به دمش
سر به بالین گذار تا که شوی تاج سرش
تو نه آنی که بگفتی که شوم روح و تنش
همه تن چشم شوم تا که دهم سر به سرش
تو نه آنی که توانی که شوی جان و دلش
او رود از ره تو تا که رهی روز و شبش
تو همانی که بگفتی که دلم خواهانش
او شود جان و تنم از سر آن پیمانش
همه‌شان حرف بُوَد٘ تا که شوی جانانش
پر زند از سر تو این دل تو زندانش
الف.ع

 

**************

خبر وصل تو آمد که شوی همدم و همراز
من شوم خادم کوی و گذرت عاشق غماز
وقت است بخوانم به دلت آیه‌ی اعجاز
لبخند تو زیباست ای جان دلم دلبر طناز
شهد و شکرست ساز من و نغمه و آواز
یا بُود نقل و عسل در نظرت ماهک مهناز
دل ببردی ز دل اهل نظر شاعر شب باز
شعر تو شعله شدش بر دلم و نقطه آغاز
بام تو بود بلند در نظرم صولت شهباز
پر و بالم بدهی شکوه کنم از سر پرواز
تیر خصمت بزدی بر دلم ای قاتل سرباز
تو شدی جان و بری دل زمن عاشق لجباز
تو شکستی دلم و بال من و حرمت آن ساز
من ندارم هوس باز پریدن زسر بام تو شهناز
الف.ع

**************

 

باز امشب هوس کوچه و یاری کردم
هوس لعل لب و زلف نگاری کردم
رفتم از کوی وفا بر در میخانه زدم
در میخانه زدم مستم و پیمانه زدم
لب تو سرخ تر از ساغر آن جام شرابم
لب به می من نزنم مونس شبهای زوالم
یک شبی مست از آن کوچه گذشتم
من ندانم زسر کوچه عشاق گذشتم
تا که چشم باز شدش روی تو دیدم
خنده بر لب زدی و مهر تو دیدم
تو شدی بال و پرم از سر بامت بپریدم
از سر بخت بدم باز از آن خواب پریدم
الف.ع

**************

با تو مهتاب شبی
باز به پای غم آن کوچه نشستیم
تکیه بر عشق زدیم تا ته آن کوچه برفتیم
وقت دیدار که شد تا ته آن کوچه دویدم
تو نظر کردی از آن پنجره و روی تو دیدم
تو بگفتی که دلت پر بزده از سرو جانت
ای که من باز روم باز به قربان نگاهت
من بگفتم که رخت باز شده مونس جانم
ای داد از آن کوچه که شد نام و نشانم
تو نگه کردی و من عشق تو دیدم
بعد آن از همه‌ی اهل دلان من بشنیدم
که چه داری زخودت مرد جوان
که شدی عاشق روی ریحان
من بگفتم ز همه دار جهان
خوش دلی دارم بسی سرنگران
خنده بر لب میزد و گفتش بدان
قصه ات قصه‌ی موسی و شبان
تو نه زر داری نه سیم و نه کمان
تو نباید که شوی عاشق چشمان مهان
خنده بر لب آمد و گفتم به آن
من خدا دارم بِه٘ از سیم و کمان
سجده بر دل کردم و گفتم بخوان
قصه ی فرهاد و آن دخت جوان
که به جنگش میروند جنگ سران
که شدند عاشق و معشوق شبان
تا شوند شهره ز هر کوی و زمان
الف.ع

**************

 

تا که آمد گفتی اش نامهربان
تو زیادت برده ای روز خزان
تو به گوشم خوانده ای وقت اذان
که تو محبوب منی از مردمان
تو شدی محبوب دل شیرین بیان
گر بخوابی تو بر آن تخت روان
رنگ رخسارت شود چون ارغوان
آبرویت رفته چون آب روان
خنده بر لب آمد و گفتم به آن
او دغل باز است و او شاه بدان
تا که بیند محفل و روی مهان
او به دل میخندد و گوید به آن
این مهان و این شهان و این بدان
همگی در کار آنند تا تو باشی در نهان
او نگاهش تار و میگفتش جوان
تو چرا زخمی زدی بر دیدگان
او نبیند روی تو دیگر بدان
تو دلش را برده‌ای ای خوش زبان
تا که خواندی بر دلش نازت کشان
دست دل رو شد ز هر پیر و جوان
تو نظر خواهی ز روی رفتگان
تو نبینی خوش ز آن روی جهان
الف.ع

**************

بنویس از من و آن روز ازل
که افتاد بر دلم جنگ جمل
بنویس از من و آن عشق کژال
از آن زندانی خوش خط و خال
بنویس از من و آن کهنه شراب
که دادش دل به دست یک جرعه آب
بنویس از من و این پایان شوم
که بردم راز خود در کوی روم
بنویس از من و آن راز نهان
که گفتم من از او بر راهبان
گر بخواهی تو بدانی از نهان
تو بگو بر مردمان، پیر و جوان
گر روی سوی دیار ساربان
راز این عشق میشود نزدت عیان
الف.ع

**************

 

کس نداند که در این دور زمان یار کجاست
خبر از شعر شب و یار جفاکار کجاست
لب به می من نزنم ساغر بازار کجاست
خبر از لعل لب و بوسه ی دلدار کجاست
من گذر کردم از آن کوچه و سردار کجاست
خبر از جنگ دل و جابر و جبار کجاست
هوس دیدن یار موسم دیدار کجاست
خبر از عهد دل و یار وفادار کجاست
عشق تو آتش و آن زلف کج یار کجاست
خبر از روی خوش و دامن گلدار کجاست
فصل دل مردگی و آن نگه یار کجاست
خبر از وصل مه و آن دل بیمار کجاست
تو شدی شعر من و گرمی بازار کجاست
خبر از رفتن یار خانه ی آوار کجاست
چه به خوانم به دلت ماهک مکار کجاست
تو شکستی دلم و آن دل بی یار کجاست
الف.ع

**************

آمدم باز آمدم با در و گوهر آمدم
آمدم ناز آمدم با سِّر دلبر آمدم
آمدم خوار آمدم بی بند و بی بار آمدم
آمدم زار آمدم با روی بیمار آمدم
آمدم لال آمدم چون مار خوش خال آمدم
آمدم زال آمدم با رخش شهبال آمدم
آمدم جان آمدم با جان جانان آمدم
آمدم خان آمدم با نانِ سبحان آمدم
آمدم شاه آمدم با تاج و همراه آمدم
آمدم گاه آمدم صبح سحرگاه آمدم
آمدم کوه آمدم با شیر کوهان آمدم
آمدم نوح آمدم با شیر غران آمدم
آمدم تیز آمدم با جام سر ریز آمدم
آمدم ریز آمدم با تیغ چنگیز آمدم
آمدم شام آمدم با دخت ریحان آمدم
آمدم خام آمدم سردر گریبان آمدم
آمدم راه آمدم از راه و بیراه آمدم
آمدم خواه آمدم با تو به درگاه آمدم
آمدم تاب آمدم از شور محراب آمدم
آمدم خواب آمدم با نور مهتاب آمدم
الف.ع

**************

با تو مهتاب شبی
دست به دست باز از آن کوچه گذشتم
خنده بر لب زدم و مونس شبهای تو گشتم
یاد شبهای دگر کردم و آن کنج نگاهت بنشستم
لب به می من نزدم ساغر و پیمانه شکستم
یاد تو باز به سر کردم و از شوق دویدم
پا به پای تو سفر کردم و آن ناز نگاهت بخریدم
یک دو بیت از غزلی از زبر ناز و جمالت بنوشتم
که شود مایه ی اشراق و شود نیک سرشتم
گر دگر سیم تنی از سر این کوی گذر کرد
هوس یار و مهی باز به سر داشت و سفر کرد
همه خوانند که ما در ته این کوچه نشستیم
در به روی غم و هجران و جدایی ببستیم
همه گویند که ته کوچه ی ما عشق نشیند
مهر و یاری، بوسه از لبهای یار سکنا گزیند
روی زیبای نگاهت شهره ی آفاق گشت
قصه عشق من و تو قصه‌ی عشاق گشت
همه دانند که این قصه‌ی ما درد دل یاران است
ته آن کوچه نه یار است نه دلی عصیان است
الف.ع

**************

 

در زمین تا به فنا رفتم من
از زمین تا به سها رفتم من
در سها من پی یارم بودم
در پی راه فرارم بودم
در سها من پی یارم گشتم
در پی جام زوالم گشتم
در سها من رخ یارم دیدم
برق چشمان خمارم دیدم
در سها عاشق یارم بودم
عاشق شوق به دیدار نگارم بودم
در سها مست و خرابش بودم
مست آن لعل لب و جام لبانش بودم
در سها روی خروشان دلش را دیدم
طره زلف پریشان سرش را دیدم
در سها غم ز دلم رفت بی هوش و حواس
از سرم رفت این غم ز دلم بی کوش و هراس
الف.ع

**************

 

یار را باید به دل همراه داشت
یا که دل باید به یارش راه داشت
من ندانم با دلش هم کار داشت
یا که یارش سر به زیر دار داشت
او بیامد نزدش و اخبار داشت
در نظر آمد که عشقش یار داشت
یار او چون هیبت سردار داشت
او بخواند از عشقش و طومار داشت
او بگفتش یار من گلزار داشت
در مسیر باغ او جویبار داشت
ناز او چون ساغر بازار داشت
نم نم باران او رگبار داشت
در دیار عاشقان دلدار داشت
عشق او چون قیمت دینار داشت
عشق من چون دامن گلدار داشت
در نگاه مردمان اطوار داشت
عشق من چون مرهم عطار داشت
یار من هم طاقت تیمار داشت
یاد یارش کردش و اقرار داشت
او دلش سنگ و همی زنگار داشت
یار من رفت و دلی بی‌بار داشت
در سرش سودای یار پار داشت
از غمش بیمار و حالی زار داشت
حق او از رفتنش سنگسار داشت
الف.ع

**************

 

‌ آخرین نامه
سلام ببخشید که دارم تنهات میذارم اما تو مثل هیشه قوی باش و واسه زندگیت تلاش کن، بجنگ واسه آیندت تا موفق بشی.
شاید تو این مسیر زخمی رو تنت بشینه اما خم به ابرو نیار و محکم پای همه چیز بایست، زخمتو پنهون کن تا کسی نبینه، میگم نبینه کسی چون رو زخمت نمک میپاشن چون بهت ترحم میکنن چون له میشی زیر نگاه های غرض آمیزشون.
خاطرات همون اندازه که میتونن یادتو زنده نگه دارن همون اندازه هم میتونن دنیا رو رو سرت آوار کنن.
هنوز نرفته دلتنگ شدم، آخ که چه روزایی داشتیم با هم من میگفتم و تو از خنده دستتو رو دلت میذاشتی و ریسه میرفتی،
یادته بهم میگفتی تو دیوونه ترین آدم دنیایی!
یادته وقتی همدیگه رو میدیدیم چقد بحث و جدل داشتیم و آخرش با خنده از هم جدا میشدیم!
یادته چقدر روزای خوب و بد رو پشت سر گذاشتیم تا دلمون به هم گره بخوره!
منکه تک تک ثانیه هاشو به خاطر دارم، اصلا مگه میشه فراموش کرد اون لحظاتو!
همیشه پر از حرف بودم اما نمیدونم چرا تا چشمم بهت میوفتاد ذهنم خالی میشد از تموم جملات و کلماتی که کنار هم چیده بودم تا بتونم احساسمو با گفتنشون بیان کنم انگار دست سرنوشت نمیخواست تقدیرمونو یکی کنه…
آره من رسیدم اما وقتی رسیدم که تو دیگه رفته بودی، اما آخه چرا فقط رفتنت تو ذهنم موندگار شد…..
اگه رفتنی بودی پس چرا اومدی….
همیشه گفتم بازم میگم رفتنی راه رفتن رو خوب بلده فکر نکنی پی بهونه میگرده ها، نه بی بهونه تنهات میذاره، پاهاش رو هم قطع کنی با دستاش راه رفتن رو پیدا میکنه،
حکایت اینجور آدما حکایت کسایی هست که با خودشون عهد بستن که بیان و مهمون یکی دو روزه قلبتون باشن و بعدش تنهات بذارن، اما کاش میدونستن بعد از رفتنشون پشتشون یه آوار مونده که هیچوقت نمیتونه خودشو بسازه و اگرم باز بتونه سرپا بشه هیچوقت اون آدم سابق نمیشه.
کاش هنوزم پیدا میشدن کسایی که معنی موندن و وفای به عهد رو میدونستن….
کاش آدما می اومدن و واسه همیشه میموندن….
الف.ع

 

 

**************

 

 

 

لطفا نظرات خود را در مورد اشعار من در زیر همین صفحه بنویسید…

 

 

 

۴۷ دیدگاه

  1. متنه عالی بود …احسنت 👏👏👏
    در ضمن چقدر سخته فرستادن یه نظر فکر کنم سابته مشکل داره

  2. Besyar lezat bordm az ashare zibatun🌺🍃

  3. خیلی خوب بود👍👏مانا و نویسا باشید

  4. پر از احساس. عالی . ب امید دیدن موفقیت های پی در پی شما.

  5. با سلام و احترام
    اشعار بسیار زیبا و دلنشینی می سرایید اقای علی اکبری.
    قلمتون مانا 🌹

  6. عالی بود دکتر خوش طبع مهربون با استعداد.

  7. احسنت به طبع هنری شما دوست عزیز.👏👏👏ولی کاش یه مقدار از غمی که توی شعرتون هست کم کنید . موفق و تندرست باشید ان شالله 🙏🙏🙏

  8. دلنشین و زیبابود
    امیدوارم موفق باشید🙏🏻😊

  9. درود بر احساس زیبایتان قلمتان همواره نویسا ،مانا باشید

  10. حس شعرا عجیبن یهویی غافل گیرت میکنه عالین

  11. با سلام و عرض ادب… اشعار و نثرهارو مطالعه کردم… دلنشین، زیبا، جذاب و عالمانه بودند و چون از دل برآمدند بر دل هم می نشینند. پس برای چاپ و انتشار آن اقدام کنید…موفق و پیروز باشید… بسم الله…

  12. فوق العاده دلنشین و بااحساس،با آرزوی موفقیت

  13. بی شک، از دلنشین ترین اشعاری که تا به حال خوندم.

  14. عالی بودن واقعا لذت بردم از خوندنشون بخصوص نثرهاتون با آرزوی موفقیت بیشتر براتون تو این زمینه 🌹🌹

  15. بسیار عالی و زیبا.
    واقعا حرف نداشت

  16. بسیار عالی،مثل همیشه لذت بردیم از نوشته هاتون،موفقیتتون روز افزون اقای الف.ع🍀

  17. عااااااااااااااالی بود
    کی چاپ میشه؟؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *