سرخط خبرها
خانه / خاطره حسین پور

خاطره حسین پور

 

 

خاطره حسین پور

 

 

درست همین جا ، من هستم رو به روی یک من …
من در مقابل خود ، غرق اندیشه های تهی
یا شاید اندیشه هایی پُر…
درست همین جایی که من در مقابل منِ خود قرار گرفته ام و در ازدحامی از شایدها ،ترحم میکنم بر حواشی افکار بی ملاحظه ام …
و در خود به جست و جوی ریشه ی این مرضِ ندانم چه کنم هایم می گردم … و دو راهی … وحشت ناک ترین قسمت زندگی بشر … و دوراهی … بیشترین عذابی بس ناجوان مردانه در ذهن بشر … و دو راهی … و امان از افکاری که در سکوت متولد میشوند و در فریاد میمیرند و ندانستن ؛ جوری تو را در هم میفشارد که بی اغراق تـــو دلتـــ قدرت انتخاب می طلبد تا طلوع معجزه ای شود بر سر تمام دوراهی هایی که پیرت می کند و تو را در اینک ها محبوس می کند! و باز درست همین جا تو ادامه میدهی به اندیشیدن هایت برای انتخابی… تا قطع شود دو راهی های منفورت و تو در ادامه ی حیات، اندیشه می زدایی وَ تو …
اندیشه می زدایی و باز دوراهی مینگری و باز دوراهی مینگری …
#خاطره_حسین_پور

 

**************

 

دل سپرده بودم اما تا تو رفتی نبریدم
بر دلت حوصله کردم با قوای ناامیدم
بهر عشق بازی های خردسال نگاهت
من چه زجرهای پی یا پی که ، کشیدم
دل سپرده بودم اما ، چرا چرا از تو وفایی من ندیدم ؟
اینچنین تا بوده همین بوده را من به کرات میشنیدم …
از بُغرنجی یک غم سنگین با صراحت
گذرِ بی فهم تو را من ؛ می چشیدم
گذرِ بی فهم تو را من ؛ می چشیدم
عاشق لبخندت بودم در دل اما
آه که از برای دل تو چه حرف هایی شنیدم
این همه فرصت زتو دادم باز هم دل نسپردی؟
باز من حوصله کردم باز تو حوصله بردی؟
دل سپرده بودم و باز ؛ باز هم تو معنای محبت ندانستی
محبت نکرده رفتی با عشق نتوانستی
محبت نکرده رفتی و با عشق نتوانستی …
آه که چرخش ایام گذر کرد و برف شد موهایم
پیر شدند با من تمامیه بیت هایم
پیر شدند با من تمامیه بیت هایم
دل سپرده بودم اما تا تو رفتی تا تو رفتی نبریدم
اینبار بر” خود ”
حوصله کردم با قوای ناامیدم …
#خاطره_حسین_پور

 

**************

چه زیبا میبود وقتی در اندیشه ات غرق بودم و تو من را می دیدی
ان موقع کوتاه ترین فیلم عاشقانه در کوتاه ترین زمان می افتاد

#خاطره_حسین_پور

 

**************

با تو ای جان جهانم چه هویدا شده است
با تو چه عالمی در این دل پیدا شده است
با تو ای جان عاشقی کردن چه آسان شده است
با تو چه ذوقی در نهانم جا شده است
با تو اما و امان ها همه کوچ کردند
رخت بستند و غم را فراموش کردند
با تو این سلسله ی عمر تباهی نکرد
هر چه عمر کرد همه را به شادی بکرد
هرچه عمر کرد همه را به شادی بکرد
باتو ای جان جهانم چه هویدا شده است
با تو چه عالمی در این دل پیدا شده است
#خاطره_حسین_پور

 

**************

موضوع : آغاز شو

 

باز کن پنجره ی دل را
بُگذار نفسی چاق کنی
سراسر همه عمر اکسیژن است
بگذار شادی آغاز کنی
لبخد را کمی حوصله کن ، به وقت لبخند آدم عاشق میشود…
غصه را بس کن دیگر ؛ آدم باغصه از ته دل پیر میشود …
باز کن چشمانت را به روی گلبرگ های شبنم
بوی خوش گنجشک ها را بشناس
دریاچه ها را بنگر ای زیبا
حال خوب آسمان را بشناس
لمس کن باران را بی چتر
از وسط حال بهاری نو شو
باز کن دل را به سمت خورشید
با شروعی دیگر آغاز شو

#خاطره_حسین_پور

 

**************

موضوع : به عقب بر نگرد

و آنجا که دلت را کمی بی حوصله تر دیدی
برنگرد … به عقب بر نگرد !
زمان بی رحم ترین است …
وقتی برمیگردی وعقب را مینگری
حالت را آشفته تر خواهی کرد …
بُگذار دستانت را در دست آفتاب تا کمی گرم شود
بُگذار پاهایت را روی تن چرکین دلهره ها…
و چشمانت را اندکی ببند ؛
آن سوی تفکر را میبینی ؟
کمی اندیشه ات را غلت بده به آن طرف ترها
همان طرف هایی که هرگز زاده نشده بودی .
زاده نشده بودی تا این همه درک تو را ببلعد و این همه فهمیدن تو را از پای بدر بیاورد…
زاده نشده بودی تا شاهد این همه همهمه های نازک و ضخیم حنجره ها شوی …
یا زاده نشده بودی تا لب پنجره ای که رو به تهی ترین ها باز می شود خستگی هایت را زخمی تر کنی …
یا اصلا زاده نشده بودی که تنهاییت را لوس بار بیاوری آنقـــدر لوس که تا کسی می خواهد تنهاییت را بردارد و بیندازد جایی دورتر از وهم ؛
تنهاییت داد و هوار راه بیندازد …
آری باید کوچ کرد در هوای اتفاقی بی هوا
که بیفتد وسط منتظرترین روزت
همان روزی که دلت دیگر وهم نمی خواهد
همان روزی که دلت حوصله می خواهد تا نمیرد و زنده بماند برای خوشبختی …
برنگرد …عقب را جست و جو نکن …
آن پشت پشت های زمان که خوشبختی خلق نمیشود ؛
آری تلخ تر می شود کامت، دهانت، زبانت …
مزه مزه میکنی وقتی حرف تازه ای از تو بر نمی آید و سکوت را کش و قوس می دهی تا به کلمه ای قانع شود برای اتمام دادن ؛
اما حال ببین کوچه چه تنها مانده !
بیا از کوچه سر بزن تا سنگ فرش ها خیس باران شوند …
و تو خیس تر از باران …
بیا زندگی را قدم بزن اصلا
چه با چتر چه بی چتر
چه با باران چه بی باران
تو خالق لحظه ای عاشقانه شو با خودت
تو لبخند خودت را عکس بگیر و قاب کن رو به مردمک های بغض دیده ات …
بُگذار لبخندت جاری شود در رگه های تردیدت . میدانم میدانم آنقدر ها آسان نیست اما
بهتر است اینگونه …
بهتر است ؛ دلت کمی بهتر می شود اینگونه
من میدانم دلت کمی آرام تر می شود
حالا تو بیا و هی منتظر باش
حالا تو هی بیا و برای خودت نباش
حالا تو هی بیا و …
لبخندت کو ؟ لبخندت را غصه دار نکن ،
آری بیا … بیا کمی عمیق تر دیوانه شویم
قول خواهم داد اینگونه بهتر است ؛ آری از پوچی پُشت سرت بهتر است …

و آنجا که دلت را کمی بی حوصله تر دیدی
برنگرد … به عقب بر نگرد !

#خاطره_حسین_پور

 

**************

تا نباشد در دل امیدی
زندگی بوی خوش عشق ندهد
#خاطره_حسین_پور

 

**************

یار را باید در چشم خود محفوظ داشت
تا چشم ما دچار کوری نشود …
#خاطره_حسین_پور

 

**************

بی عشق زندگی زیستن دارد ؟
آری ولی از نوع غم انگیزترش
#خاطره_حسین_پور

 

**************

خواب دیدم تو را که جانانت شدم
روز شد و خبر دادن مرا که “دیگری” جانانت شده …
آه که از آن شبـ دیگر
با تمام خواب های عالَم قهرِ واجب کردم…
#خاطره_حسین_پور

 

**************

از دیده برفت اما
از دل نرفت و همین درد دارد …
#خاطره_حسین_پور

 

**************

من روز و شب های زیادی دوستت داشتم …
از ابتدای هر فصل تا انتهای هر فصل
برایت شعر گفتم ،
من آهسته در شلوغ ترین جاها به تو اندیشیدم
من به مبارکی حضور تو انتظار را درک کرده ام
با این همه چگونه بگویَم عاشقت نبوده ام؟

#خاطره_حسین_پور

 

**************

من به زیبایی یک صدف می اندیشم
و به آرامش خوب یک غزل خوشنودم
من به اندازه ی یک آسمان میخندم
و به اندازه ی یک عالم درختانی انبوه ، امید میکارم
تا که سبز کند سراسر همه ی عمرم را
من در استشمام بوی سیب سرخی
ذوق را فرا میخوانم ،
و دست میکشم روی عشوه های نازک علف هایی خیس …
و قاصدک ها را دوست خواهم داشت .
تا آبیِ دریا را ، من شنا خواهم کرد .
من به جزئی ترین ها ی خوب دلبستگی دارم
و از یاد نخواهم برد آفتاب را به هنگام هر طلوعی تازه
اینچنین در خود جست وجو خواهم کرد تا اندرونم را پربار کنم از دانش .
عشق را میفهمم تا تروتازه کنم گل های گلدان را که در خار پنهان است !
و من در خویشتن خدا را دارم و من در خویشتن خدا را دارم … واین تمام خوشبختیست …
و به زیبایی یک صدف می اندیشم که مرواریدی درونش تنهاست و
من پیدا خواهم کرد مروارید تنهای درون خود را …

#خاطره_حسین_پور

 

**************

مثل یک بیت کوتاهی می مانی ، که به دل می نشیند…
#خاطره_حسین_پور

 

**************

تا نباشد دلت در گرو عشق ایمِن
راه تو به نـــِکویی نرسد
#خاطره_حسین_پور

 

**************

 

وارد شو در آبی ترین تصورم …
و دستانت را در دستان آبی های وجودم بگذار
اندکی هیچ نگو بیا فقط بر نگاه من مسلط شو
و در گودترین علاقه وارد شو …
بیا تمرکز کن بر روی چشمانی که مردمکش عشق های بسیار دیده ،
و بگذار بر اشتیاق یک سخن هزاران سخن
در آید
بر نازک ترین فکرت ، من را راه بده .
و لبخندت را پناهگاه یک منِ پر از آبی کن
بیا تصورت را رنگ کنم ؛ پر از آبی …
بیا اندیشه ات را قلبت را حواست را با آبی های دلم رنگ کنم
بیا رنگ شویم و پاشیده شویم روی لبخند ژکوند
بیا نُتی شاد شویم و ریخته شویم روی غم انگیز ترین لحظه ی بتهوون
بیا بیت شویم و خود را جا دهیم در کهن ترین شعر حافظ
بیا رقص شویم در اشعار مولانا
بیا و باز بیا
تا لیلی ترینم کنی بیا تا مجنون ترینت کنم
بیا تا خدا قدم بزنیم
و لطیف با هم درک کنیم فرصت زندگیمان را
و بیا که زمان اندک تر از آن است که میپنداریم
و بدان در هر باز وبست پلکی که من آبی تر از همیشه عاشقت میمانم
بیا و بگو تو آبی تر از من عاشقم میمانی تا جایی که رنگ ها وجود خواهند داشت …تا جایی که رنگ ها وجود خواهند داشت

#خاطره_حسین_پور

 

**************

 

بر پوست نازک آبی ترین آسمان
به هنگام روشنایی روز
رازی نهفته غرقاب میشود
و در تاریکی شب که همان آسمان پوست نازکش سیاه شده است در فرو رفتگی های تنهاییش
رازش را بر ملا میکند …
براستی در هنگام تاریکی و تنهایی اندوهی از جنس خاکستری ترین ترس
آدم را وا میدارد تا چند نفس پیش و پس رفته اش را بر اندیشه ی زمخت یک دانستن که وسعتش
میرسد به وسعت درکی عظیم ، تو را از پای بیندازد
و امان از برگ های یک درختی کهن که وابستگی دارد بر تمام برگ هایش … و وابستگی که از حد بُگذرد اشمئزاز می آورد ….
هم اینک اندیشه میکنم که چه زجری میکشد وقتی نسیمی خشمگین برگ های درخت را به دل کندن فرا میخواند ؛
و چه ادم هایی که از همین حیث مشترکند…
و تو در اثنا دلت کمی تنهایی را می سوزاند
و تنهایی دودش را در متشتت ترین اندیشه ات میریزد …
آه که بر نیامده ترین زمان مینشینی و منتظر برای یک اتفاق شانه هایت را بالا و پایین می اندازی و آهی با غیظ بی هدف از اندرونت به ستوه می آید و تو در بُعد های زندگی همبر میشوی
چه میشود که راز را افراط نکرد …
و جوری دیگر خودت را از شر رازها پر خلسه در امان داری
شاید چشمانت بر این راز فائق آید .
#خاطره_حسین_پور

 

**************

 

چشمانش شبستان خیال من است
و در چهره اش طرواتیست که پشت طراوتش خستگی شاید خودش را پنهان کرده است
و لبخندش گویی شوق می طلبد با تمام مردد بودن های لحظه ای
اما باز چشمانش جوری متشتت می کند حواسم را
که من در ورای یک جهانی دیگر متولد میشوم
با هر بار نگریستن به مردمک های بی منتهایش
من باز در جهانی دیگر متولد میشوم و متولد میشوم
چشم هایش بُعد عاطفی من را کامل کرده است
#خاطره_حسین_پور

 

**************

 

انتظار شاید غریب ترین واژگان دیروز و امروز های من است
و من سال هاست در پیِ تو منتظرم تا با تو عالَم دوست داشتن را جوری دیگر بخواهم
جوری متفاوت تر از آدمیان …
جوری که فقط خودم میشناسَم !
از آن مدل دوست داشتن هایی که فقط خودم میپسندم !
از همان هایی که میماند و دیگر رفتنش نمیگیرد.
منتظرم و سالهاست در تکاپوی معنا کردن نگاه های بی شمار به دنبال نگاهی میگردم
که من را بگیرد ، که آرام جان شود ، که یار شود…
و باز انتظار دردی بی هویت است که در هر آن جانی تازه می گیرد و تمام من را در غرقاب بی تابی فرا می خواند …
با این حال من خواهم دانست “تو” روزی از همین امروز هایم خواهی آمد و من در پایان این کلمه ی غریب نقطه خواهم گذاشت و باز سر خطِ تو مشق دوست داشتن را دیکته خواهم کرد…
#خاطره_حسین_پور

 

**************

 

رویای هر آدم
همان چیز یا چیزهاییست
که یا هرگز برایش اتفاق نیوفتاده است و از دست رفته است …
و یا هنوز در انتظار اتفاق آن است
در تمام رویا های یک ادم
رویایی وجود خواهد داشت که حس آرامشت را دو چندان خواهد کرد ،
که نقطه عطف تو خواهد بود …
که برایت ارزش دارد آنقدر که فقط رویا کفایت نمیکند !
آنقدر که تو رابلند خواهد کرد ؛
آنقدر که تو را محکم خواهد کرد ؛
آنقدر که تو را عاشق خواهد کرد ؛
و کاش آدمی آن مهم خود باشد که برمیخیزد و جهانش را تغییر میدهد با تمام ترس هایش …
#خاطره_حسین_پور

 

**************

آدمی باید بداند که به کدامین سو متعلق است
آدمی باید بداند که به کدامین جهت آرام است
آدمی باید بفهمد که به چه لبخند ، شوقش می آید
و به چه تلخی ای غمش سنگینی میکند از هر موقعی ، آدمی باید دلخواهش را بیابد و با او در همجواری یک رویا مشترک شود اهداف ریز و ریزتر و درشت و درشت ترش را …
و باید در خود به دنبال خود قدیمی ترش اندیشه کند تا بتواند در هر دم یک جانی تازه کند در خلوت ترین شلوغی های ذهنش و خود را اندکی مسلط کند بر آرامش
آدمی باید آگاه شود از آدمی که رو به شکل خودش دارد
که حجم درونی اش با حجم درونیه یک او به توازن برسد
که اندازه ی نگاهش با اندازه ی نگاه یک او به تفاهم برسد
آدمی باید یک اویی طلب کند تا که با او از تمام پنهان هایش سخن گوید
و همبر شود با لحظاتی که بی هوا دلش او و او دلش تنگ این تو است
آدمی باید مُتَکَلِف شود بر عشق
و پذیرا شود انتخاب هایش را
و اگر آن زمان عواقب روزگارِ با او را بپذیرد و حسرت بر خود نتراشد می توان گفت آدمی عاشق بوده است …
#خاطره_حسین_پور

 

**************

به راستی چقدر میتوان دوست داشت کسی را ؟
و ته ِ دوست داشتن کجا میتواند باشد ؟
چقدر می توان یکی را خواست ، آنقدر خواست که تمامش را برداری و بریزی توی دلت ؟
چقدر میتوان دوست داشتن را زنده نگه داشت تا نمیرد ؟
نمیدانم اما میدانم دوست داشتن تهش آغاز دوباره ی دوست داشتن است…
#خاطره_حسین_پور

 

**************

 

یک خوب می اید یک خوب بی پایان
در جانم میشیند میشیند ارام
یک خوب می اید بارز کند من را
یک خوب تا که عاقل کند من را
یک خوب می اید بر سمت من این دم
تا شعر شود در من یک شعر پر جانان
اینجای این حالم من بی هوا مستم
در خور این احساس من بی نوا هستم

یک خوب می اید تعبیر کند من را
تا که از درون بنیاد دهد من را
یک خوب می آید در کنج لب هایم
تا که باز کم کند از بار غم هایم
یک خوب می آید چشم و دلم باشد
اهل این عاشقیم باشد

می آید و می ماند این خوب تر و مهتر
می آید و می ماند این خوب تر و مهتر
تا جای تمام من پر شود با او
تا معشوقش باشم تا معشوقم باشد
تا رنگ دهد من را تا رنگ دهم او را
یک خوب می آید ، یک خوب دارم من …
این دم چه خوشحالم ،یک خوب دارم من …
#خاطره_حسین_پور

 

**************

در سرم زندگی میکرد !
و شب ها مهتاب را که تماشا میکردم
در آفتابان نگاهش هوای دوست داشتن را استشام میداد به من …
هر کجا که بودم ، او هم بود .
مهم نبود کجا !
در سرم زندگی میکرد …
و من به وقت دلتنگی در ساعت شب برایش شعر مینوشتم ؛
او مدام قوه ی تخیل من میشد و من با او همه جا را قدم میزدم …
او در سرم زندگی میکرد ،لبخندش شبیه هیچکسی نبود و در شرق ترین فکرش به من اندیشیده بود .
من در سرم به او قدرت دوست داشتن میدادم و در دور ترین جای شهر با او در زیر آسمان میرقصیدم .در سرم زندگی میکرد ؛
من با او تنهایی را نمیفهمیدم و تمام فصل ها را با هم به دنبال ارامش دویده بودیم …
همیشه نزدیک ، هم را دوست داشتیم و
برای هم نقاشی آبرنگ میکشیدیم تا دست هایمان رنگی شود …
در سرم سکونت داشت
به هنگام خواب ؛ به هنگام بیداری ؛ به هنگام شادی ؛ یا غصه ! در هر حالتی که بودم مهم نبود او هم بود …
ما باهم زندگی میکردیم
اما فقط
در سرم بود او فقط در سر من زندگی میکرد هر آنطور که من میخواستم متوجهم میشد و به من عشق می ورزید من به او قدرت دوست داشتن میدادم …
آری من او را در سرم داشتم در همه جای سرم …

او از سرم جایی بهتر برای زندگی نداشت

او در سرم زندگی میکرد …
#خاطره_حسین_پور

 

**************

لطیف ترین دستان مردانه را دارد
و من دستانش را همچون هوا برای نفس کشیدن میخواهم
من دستانش را برای زنده بودن میخواهم
#خاطره_حسین_پور

 

**************

اتاق فکر
.
.
‌.

پشت اتاق فکرت متروکه ایست تاریک
جایی که به اندازه ی طول عمرت تنهایی پنهان کرده ای شاید
جایی که سالهاست حرف های یواشکی با خودت را در همان جا انباشت کرده ای
پشت اتاق فکرت متروکه ایست که ترس های زیادی در آن تاریکیه مخوف ازدحام دارد
و غصه هایی که هرگز کسی نفهمید چقدر زیادی داریشان
باید یکی باشد که بیاید خودش را بیندازد پشت اتاق فکر مخوف و پیر و خسته ات تا چراغ را روشن کند
تا روشنایی را بیاورد تا خوف را ببرد تا دستی به سرو روی فکرت بکشد و ترس هایت را مچاله کند و حال فکرت را خوب کند
باید ادمی را پیدا کنی تا بفهمد درد مبهم تورا
تو باید یکی را داشته باشی به وقت مهم حیات
به وقت مهم نفس کشیدن
به وقت مهم لحظه ات
و تو باز می اندیشی او کیست که بتواند تحمل کند دردهایت را بغض هایت را ….
کیست که بتواند وارد اتاق فکرت بشود بدون اینکه ترحم کند بدون اینکه جا بزند و بشود همه ی تو ؟
او کیست ؟
نمیدانم شاید او خودت باشی …
#خاطره_حسین_پور

 

**************

باید رفت به دیده نشده ترین جای حیات
اندکی باید خط فاصله گذاشت بین روزمرگی ها
باید دور شد از صداهای پر تنش مغز
باید جایی پیدا کرد نه برای پنهان شدن
باید پیدا کرد برای رهایی ‌… برای رها شدن
جایی که خالی باشد از همه چیز
و تهی باشد از همه چیز
باید جایی باشد که هنوز دیده نشده ، شنیده نشده جایی که گم است و جایی که پیدا نیست
باید رفت و به هیچ اندیشه کرد
و سبک شد و سبک آنقدر که هیچ تو را نهراسد باید کمی مغز را ساکت کرد و اندیشه را سفید…
آری باید رفت به دیده نشده ترین جای حیات.
#خاطره_حسین_پور

 

**************

 

 

 

 

لطفا نظرات خود را در مورد اشعار من در زیر همین صفحه بنویسید…

 

.

۷ دیدگاه

  1. عزیزم واقعا عالیه امیدوارم همیشه موفق باشی

  2. فوق العادس،موفق باشی عزیز دلم

  3. انشاءالله همیشه شاد و سلامت و موفق باشی

  4. مثل همیشه عالی…فوق العاده ای بانو🌷💕

  5. عزیز دل من همیشه امیدوارم تو همه ی مراحل زندگیت موفق باشی اشعارت خیلی خیلی خیلی زیباست فدای خوشگلیت😍😍

  6. عالی بود عزیزم
    همیشه شاد و موفق باشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *