خانه / کسب و کار / داستان های کسب و کار / شرکتی که آینده را نوشت
داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا
داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا

شرکتی که آینده را نوشت

شرکتی که آینده را نوشت

 

قبل از آن‌که صفحه‌های درخشان لپ‌تاپ‌ها و تلفن‌های هوشمند زندگی ما را پر کنند، کامپیوترها دستگاهایی عظیم، گران و دور از دسترس بودند. دستگاه‌هایی که در اتاق‌های بزرگ دانشگاه‌ها و شرکت‌های بزرگ زندگی می‌کردند و فقط متخصصان می‌توانستند با آن‌ها حرف بزنند. کمتر کسی تصور می‌کرد روزی برسد که این ماشین‌های پیچیده، مهمان هر خانه و هر میز کاری شوند.

اما گاهی آینده، خیلی آرام و بی‌سر و صدا در گوشه‌ای کوچک متولد می‌شود. نه در ساختمان‌های عظیم و نه در آزمایشگاه‌های میلیاردی؛ بلکه در ذهن چند جوان کنجکاو که جرأت می‌کنند دنیا را جور دیگری تصور کنند.

این داستان از جایی شروع می‌شود که هنوز هیچ «ویندوزی» وجود نداشت؛ زمانی که دو دوست جوان، با ساعت‌های طولانی کدنویسی و رؤیایی بزرگ‌تر از زمانه‌ی خود، باور داشتند که کامپیوترها روزی بخشی از زندگی همه‌ی مردم خواهند شد. رویایی که در ابتدا بیشتر شبیه خیال بود تا واقعیت.

داستان مایکروسافت، فقط داستان یک شرکت فناوری نیست. داستان جسارت دیدن چیزی است که هنوز وجود ندارد؛ داستان تصمیم‌هایی است که در لحظه‌های نامطمئن گرفته شدند؛ و داستان چند خط کُد که کم‌کم تبدیل شدند به پنجره‌ای که میلیاردها نفر از طریق آن به دنیای دیجیتال نگاه می‌کنند.

این، قصه‌ی رؤیایی است که از یک اتاق ساده شروع شد… و آرام‌آرام، جهان را بازنویسی کرد. با علم ما همراه باشید.

 

جرقه‌ای در ذهن دو دوست

بیا این بار برویم به زمانی که کامپیوترها اتاق‌ها را پر می‌کردند، نه جیب‌ها را.

در سال‌هایی که کامپیوترها فقط در اختیار دانشگاه‌ها و شرکت‌های بزرگ بودند، پسری لاغر با عینک ته‌استکانی، ساعت‌های بی‌پایان را جلوی صفحه‌های سیاه و سبز می‌گذراند. نامش بیل گیتس بود. او از همان نوجوانی مجذوب دنیای برنامه‌نویسی شده بود. برای او کامپیوتر فقط یک ماشین نبود؛ یک جهان بود که می‌شد با چند خط کد آن را شکل داد.

در مدرسه‌، با پسری دیگر آشنا شد؛ آرام‌تر، مهربان‌تر، اما به همان اندازه باهوش، پل آلن. آن دو چیزی را می‌دیدند که دیگران هنوز باور نداشتند. اینکه روزی هر خانه یک کامپیوتر خواهد داشت.

در آن زمان این حرف بیشتر شبیه خیال‌پردازی بود. اما گاهی آینده دقیقا از همین خیال‌ها شروع می‌شود.

 

رؤیایی که در یک مجله بیدار شد

کامپیوترها گران، بزرگ و پیچیده بودند. شرکت‌هایی مثل IBM فرمانروایان این دنیا بودند. اما بیل و پل عاشق آینده‌ای بودند که هنوز ساخته نشده بود.

سال ۱۹۷۵، پل آلن در یک مغازه مجله‌ای دید که زندگی هر دو را تغییر داد. روی جلد مجله دستگاهی به نام Altair 8800 معرفی شده بود؛ یک کامپیوتر کوچک که افراد می‌توانستند آن را برای خانه‌هایشان بخرند و سرهم کنند.

پل با هیجان مجله را نزد بیل برد. وقتی هر دو درباره آن خواندند، قلبشان تندتر زد. آن‌ها فهمیدند که آینده‌ای که درباره‌اش حرف می‌زدند، دارد به واقعیت نزدیک می‌شود.

اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: این کامپیوترها نرم‌افزار نداشتند.

بیل و پل تصمیمی جسورانه گرفتند. آن‌ها با شرکت سازنده تماس گرفتند و گفتند که برای Altair یک برنامه نوشته‌اند که می‌تواند زبان BASIC را اجرا کند.

حقیقت این بود که هنوز چنین برنامه‌ای وجود نداشت.

اما آن‌ها مطمئن بودند می‌توانند آن را بسازند.

آن تماس تلفنی، جسورانه و خطرناک بود. اما آن‌ها ایمان داشتند که می‌توانند انجامش دهند.

بیل روزها و شب‌ها بی‌وقفه کدنویسی کرد. پل روی شبیه‌سازی کار کرد. آن‌ها تقریبا بدون خواب جلو رفتند. وقتی نسخه‌ی اولیه را روی دستگاه واقعی اجرا کردند، برنامه کار کرد. نه کامل، نه بی‌نقص، اما کار کرد.

 

تولد مایکروسافت

همان لحظه، جرقه‌ی مایکروسافت زده شد.

بیل گیتس تصمیمی گرفت که زندگی‌اش را تغییر داد. او دانشگاه هاروارد را ترک کرد تا تمام تمرکزش را روی شرکت جدید بگذارد. تصمیمی که برای خیلی‌ها غیرمنطقی بود. او آینده‌ی مطمئن دانشگاه را رها کرد برای بازاری که هنوز شکل نگرفته بود.

نام شرکت را گذاشتند Micro-Soft؛ ترکیبی از دو کلمه Microcomputer و Software.

بعدها خط تیره حذف شد و نام ساده‌تر شد: Microsoft.

در سال‌های اول، این شرکت کوچک فقط چند برنامه‌نویس داشت. دفترشان ساده بود، اما فضای آن پر از انرژی و رقابت بود. برنامه‌نویسان ساعت‌های طولانی کار می‌کردند و بیل گیتس شخصا بسیاری از کدها را بررسی می‌کرد. فرهنگ شرکت از همان ابتدا بر یک اصل بنا شد:

«بهترین باش، یا اصلا نباش.»

او به یک چیز باور داشت: نرم‌افزار آینده‌ی دنیای کامپیوتر است.

 

معامله‌ای که تاریخ را عوض کرد

اما نقطه‌ی عطف واقعی در سال ۱۹۸۰ رخ داد.

IBM تصمیم گرفت وارد بازار کامپیوترهای شخصی شود. غولی که بازار را در دست داشت، به دنبال سیستم‌عاملی برای کامپیوتر جدیدش می‌گشت. آن‌ها سراغ مایکروسافت آمدند.

مشکل این بود: مایکروسافت سیستم‌عامل نداشت.

خیلی‌ها در این نقطه عقب می‌کشیدند. اما بیل گیتس نه گفت، نه عذر آورد. او گفت: «ما می‌توانیم فراهمش کنیم.»

آن‌ها یک سیستم‌عامل ساده به نام QDOS را از یک برنامه‌نویس دیگر خریدند. آن را بازنویسی و بهینه کردند و نامش را گذاشتند MS-DOS.

اما شاهکار واقعی، نه خود سیستم‌عامل، بلکه قرارداد بود.

مایکروسافت اجازه نداد مالکیت کامل به IBM منتقل شود. آن‌ها حق فروش سیستم‌عامل به سایر تولیدکنندگان را حفظ کردند. تصمیمی که در آن زمان شاید کوچک به نظر می‌رسید، اما آینده‌ی صنعت را تغییر داد.

وقتی بازار کامپیوترهای شخصی منفجر شد، ده‌ها شرکت دستگاه‌های مشابه IBM ساختند. و همه به یک سیستم‌عامل نیاز داشتند.

MS-DOS روی میلیون‌ها کامپیوتر نصب شد.

مایکروسافت دیگر یک استارتاپ کوچک نبود. تبدیل به استاندارد شد.

 

پنجره‌ای که جهان را تغییر داد

در آن زمان کار با کامپیوتر سخت بود. کاربران باید دستورها را در صفحه‌ای سیاه تایپ می‌کردند. این کار برای بسیاری از مردم پیچیده و ترسناک بود. بیل گیتس آینده‌ای متفاوت را می‌دید؛ آینده‌ای که در آن مردم بتوانند با تصویرها، پنجره‌ها و موس با کامپیوتر کار کنند.

این ایده به تولد Windows انجامید.

نسخه‌های اولیه کامل نبودند. کند بودند، پر از ایراد. منتقدان آن را مسخره می‌کردند. اما تیم مایکروسافت دست نکشید. هر نسخه بهتر شد. وقتی Windows 3.0 منتشر شد، ناگهان میلیون‌ها نفر توانستند راحت‌تر با کامپیوتر کار کنند. کامپیوتر دیگر یک ابزار پیچیده برای متخصصان نبود؛ تبدیل به ابزاری برای همه شد.

 

فتح میزهای کار جهان

در دهه‌ی ۹۰، ویندوز تقریبا روی هر کامپیوتر شخصی در جهان حضور داشت. Word، Excel، PowerPoint… نرم‌افزارهایی که کار، تحصیل و ارتباطات را متحول کردند.

پسر جوانی که روزی در اتاق مدرسه کد می‌نوشت، حالا ثروتمندترین مرد جهان شده بود.

 

درس بزرگ یک امپراتوری نرم‌افزاری

داستان مایکروسافت فقط درباره پول یا فناوری نیست. این داستان درباره قدرت دیدن آینده است.

مایکروسافت فرهنگی ساخت که بر سرعت، رقابت و آینده‌نگری بنا شده بود. آن‌ها اینترنت را دیر جدی گرفتند، اما وقتی فهمیدند دنیا در حال تغییر است، جهت را عوض کردند. Internet Explorer را عرضه کردند. وارد جنگ مرورگرها شدند. اشتباه کردند، اصلاح کردند، دوباره جنگیدند.

سال‌ها بعد، وقتی دوران تازه‌ای با موبایل و فضای ابری آغاز شد، مایکروسافت ضربه خورد. بازار موبایل را از دست داد. برخی گفتند دورانش تمام شده است.

اما شرکت‌هایی که بر پایه‌ی یادگیری ساخته می‌شوند، سقوط دائمی ندارند.

با رهبری جدید، تمرکز از «همه‌چیز باید ویندوز باشد» به «همه‌چیز باید متصل و ابری باشد» تغییر کرد. Azure رشد کرد. فرهنگ شرکت نرم‌تر، بازتر و انسانی‌تر شد. همکاری جای رقابت کور را گرفت.

مایکروسافت دوباره اوج گرفت. نه فقط به عنوان فروشنده‌ی نرم‌افزار، بلکه به عنوان زیرساخت دیجیتال جهان.

 

در نهایت

اگر به ریشه‌ی این داستان نگاه کنی، یک چیز مشترک می‌بینی:

جرأت دیدن آینده، قبل از آن‌که واضح شود.

وقتی بیل و پل گفتند «روزی در هر خانه یک کامپیوتر خواهد بود»، خیلی‌ها خندیدند.

وقتی به IBM گفتند «ما سیستم‌عامل داریم»، هنوز نداشتند.

وقتی ویندوز شکست خورد، نسخه‌ی بعدی را ساختند.

وقتی بازار تغییر کرد، خودشان را تغییر دادند.

مایکروسافت از یک اتاق کوچک و چند خط کد شروع شد.

نه کارخانه داشت، نه ماشین‌آلات عظیم.

فقط ایده داشت.

و در دنیای فناوری، ایده اگر با جسارت و پشتکار همراه شود، می‌تواند جهان را بازنویسی کند.

شاید مهم‌ترین درس این داستان این باشد:

لازم نیست از ابتدا همه‌چیز را داشته باشی.

لازم نیست مسیر کاملا مشخص باشد.

کافی است آینده‌ای را ببینی که دیگران هنوز ندیده‌اند و آن‌قدر روی آن کار کنی تا واقعی شود.

مایکروسافت فقط یک شرکت نیست.

نماد نسلی است که باور کرد نرم‌افزار می‌تواند دنیا را تغییر دهد.

و همه‌چیز، از یک تماس تلفنی جسورانه شروع شد.

 

 

www.elmema.com

برای دیدن آرشیو داستان های کوتاه (کلیک کنید)

آرشیو مقالات کسب و کار (کلیک کنید)

برای اشتراک گذاری کلیک کنید:  واتس‌اپ  |  تلگرام 

 

درباره ی شبنم مرزبان

Avatar photo
شبنم هستم، نویسنده کتاب سخت تر از سخت و سرپرست نویسندگان علم ما. مطالعه، آموزش دیدن و نوشتن رو خیلی دوست دارم و در علم ما مقالاتم رو با شما به اشتراک میزارم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Are you human? Please solve:Captcha


دوره‌های جدید علم‌ما با 80% تخفیف! (کلیک کنید)

رد کردن