خانه / کسب و کار / داستان های کسب و کار / داستان Virgin؛ مردی که منتظر پرواز نماند
داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا
داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا

داستان Virgin؛ مردی که منتظر پرواز نماند

داستان Virgin؛ مردی که منتظر پرواز نماند

 

بعضی از بزرگ‌ترین فرصت‌های زندگی، در ابتدا اصلا شبیه فرصت نیستند.

گاهی فرصت، خودش را به شکل یک پرواز لغو شده، یک مشتری ناراضی، یک محصول ناقص یا یک مشکل تکراری نشان می‌دهد. بیشتر آدم‌ها در چنین لحظه‌ای فقط به یک چیز فکر می‌کنند: «حالا باید چه کار کنم؟»

اما کارآفرین‌ها معمولا سوال دیگری می‌پرسند:

«آیا راه بهتری برای حل این مشکل وجود دارد؟»

داستان گروه ویرجین و ریچارد برانسون دقیقا از یکی از همین لحظه‌ها شروع شد؛ لحظه‌ای که برای بیشتر مسافران فقط یک دردسر بود، اما برای برانسون به یک ایده تجاری تبدیل شد.

و شاید جالب‌ترین بخش ماجرا این باشد که او در آن لحظه قصد نداشت یک شرکت هواپیمایی بسازد. فقط می‌خواست به مقصد برسد. در این داستان با علم ما همراه باشید.

 

پروازی که لغو شد؛ دردسری معمولی برای یک مسافر

ماجرا به سال ۱۹۸۴ برمی‌گردد. ریچارد برانسون برای سفری در کارائیب، در جزیره پورتوریکو بود و قصد داشت خودش را به جزیره دیگری برساند. اما ناگهان خبری رسید که برنامه همه چیز را به هم ریخت:

پرواز لغو شده بود.

مسافران منتظر ماندند.

احتمالا عده‌ای عصبانی شدند، عده‌ای با شرکت هواپیمایی تماس گرفتند و عده‌ای هم منتظر ماندند تا پرواز جایگزین پیدا شود.

اما برانسون تصمیم گرفت منتظر نماند. او به جای اینکه با شرایط کنار بیاید، شروع کرد به فکر کردن:

«چطور می‌توانم خودم را به مقصد برسانم؟»

اینجا بود که یک تصمیم غیرمعمول گرفت.

 

وقتی یک هواپیما، تبدیل به یک ایده شد

برانسون یک هواپیمای چارتر پیدا کرد. اما یک مشکل وجود داشت: هزینه هواپیما برای یک نفر بسیار زیاد بود.

او می‌توانست منصرف شود و منتظر پرواز بعدی بماند. اما ایده دیگری به ذهنش رسید.

اگر هواپیما قرار است به هر حال پرواز کند، چرا صندلی‌های خالی آن را به مسافران دیگر پیشنهاد نکند؟

برانسون هواپیما را چارتر کرد و سپس هزینه آن را بین مسافران تقسیم کرد.

به زبان ساده، او به جای اینکه بگوید: «پرواز ما لغو شده؛ بدشانسی آوردیم»

گفت:

«پرواز ما لغو شده؛ پس بیایید یک راه جدید پیدا کنیم»

این تفاوت کوچک، همان چیزی است که بعدها در روایت‌های مربوط به شکل‌گیری ویرجین آتلانتیک به‌عنوان یک لحظه الهام‌بخش مطرح شد.

 

برانسون یک چیز مهم را فهمید: مشکل فقط مشکل نیست!

شاید برای یک مسافر معمولی، لغو پرواز فقط یک اتفاق آزاردهنده باشد.

اما برانسون در همان اتفاق، چیز دیگری دید. او متوجه شد که وقتی یک پرواز لغو می‌شود، نیاز مردم به سفر از بین نمی‌رود.

مردم هنوز باید به مقصد برسند. پس سوال واقعی این نبود که:

«چرا پرواز لغو شد؟»

سوال بهتر این بود:

«وقتی مردم هنوز به سفر نیاز دارند، آیا می‌توان راه دیگری برای رساندن آنها به مقصد پیدا کرد؟»

این دقیقا یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های ذهنیت کارآفرینانه با ذهنیت عادی است.

یک نفر در برابر مشکل متوقف می‌شود.

نفر دیگر، مشکل را بررسی می‌کند تا ببیند چه نیازی پشت آن پنهان شده است.

 

از یک تجربه ساده تا تولد Virgin Atlantic:

این اتفاق به برانسون نشان داد که صنعت هواپیمایی می‌تواند فرصت جذابی برای ورود باشد.

در سال ۱۹۸۴، Virgin Atlantic راه‌اندازی شد.

اما ورود برانسون به صنعت هواپیمایی تصمیم کوچکی نبود.

او وارد صنعتی شده بود که در آن شرکت‌های بزرگ و باسابقه حضور داشتند؛ صنعتی پرهزینه، پیچیده و رقابتی که داشتن یک هواپیما به‌تنهایی برای موفقیت در آن کافی نبود.

اما برانسون می‌خواست یک تجربه متفاوت ایجاد کند.

ایده او فقط این نبود که:

«ما هم مسافر را از نقطه A به نقطه B ببریم.»

بلکه می‌خواست بگوید:

«می‌توانیم تجربه سفر هوایی را بهتر و متفاوت‌تر کنیم.»

و همین نگاه، بعدها به یکی از ویژگی‌های شناخته‌ شده برند Virgin تبدیل شد؛ اینکه حتی در بازارهای قدیمی و رقابتی هم می‌توان به دنبال راهی متفاوت برای ارائه تجربه به مشتری بود.

 

رقیب‌ها بزرگ بودند؛ اما برانسون کوتاه نیامد!

ورود به صنعت هواپیمایی برای Virgin آسان نبود. رقابت شدید بود و شرکت‌های بزرگ منابع و تجربه زیادی داشتند.

Virgin باید دلیلی برای انتخاب شدن پیدا می‌کرد. برانسون به جای اینکه تلاش کند دقیقا شبیه رقبای بزرگش باشد، روی تفاوت در تجربه مشتری و شخصیت برند تمرکز کرد.

Virgin به تدریج به برندی تبدیل شد که می‌خواست خشک و رسمی نباشد؛ برندی جسور، متفاوت و کمی بازیگوش که حاضر بود قوانین مرسوم صنایع مختلف را زیر سوال ببرد. این همان چیزی بود که بعدها باعث شد نام Virgin فقط با هواپیمایی گره نخورد.

 

یک پرواز؛ آغاز راهی بسیار بزرگ‌تر!

ماجرای Virgin فقط به هواپیما ختم نشد.

گروه Virgin در طول سال‌ها وارد حوزه‌های مختلفی شد؛ از موسیقی و سفر گرفته تا مخابرات، سرگرمی و خدمات دیگر. برانسون بارها وارد بازارهایی شد که در آنها شرکت‌های قدیمی و قدرتمند حضور داشتند.

اما یک الگوی مشترک در بسیاری از فعالیت‌های Virgin دیده می‌شد:

پیدا کردن بازاری که مشتری از وضع موجود کاملا راضی نیست و تلاش برای ارائه تجربه‌ای متفاوت.

به همین دلیل، داستان آن پرواز لغو شده بیشتر از اینکه فقط یک داستان درباره هواپیما باشد، درباره نوع نگاه به مشکلات است.

 

بعضی فرصت‌ها با ظاهر یک مشکل وارد زندگی ما می‌شوند

داستان Virgin با یک جلسه رسمی و یک نقشه تجاری چندصدصفحه‌ای شروع نشد.

روایت مشهور آغاز ورود برانسون به صنعت هواپیمایی، با یک پرواز لغو شده و یک سوال ساده گره خورده است:

«حالا چه کار می‌توانم بکنم؟»

تفاوت آدم‌ها همیشه در اتفاق‌هایی که برایشان می‌افتد نیست؛ گاهی در واکنشی است که به آن اتفاق نشان می‌دهند.

یک نفر مشکل را می‌بیند و متوقف می‌شود.

یک نفر مشکل را می‌بیند و دنبال راه فرار می‌گردد.

اما کارآفرین، یک قدم جلوتر می‌رود و می‌پرسد:

«اگر این مشکل برای من وجود دارد، آیا افراد دیگری هم همین مشکل را دارند؟ و اگر دارند، آیا می‌توانم راه بهتری برای حلش بسازم؟»

شاید فرصت بعدی زندگی یا کسب‌وکار تو هم همین حالا جلوی چشمانت باشد؛ فقط هنوز به شکل «فرصت» به آن نگاه نکرده‌ای.

گاهی یک پرواز لغوشده، پایان یک سفر نیست؛ می‌تواند آغاز سفری کاملا تازه باشد.

 

از داستان‌های موفقیت، درس‌های مدیریتی بگیرید:

اگر خواندن داستان شرکت‌های موفق به شما نشان می‌دهد که تصمیم‌ها، اشتباه‌ها و ریسک‌ها چگونه مسیر یک کسب‌وکار را تغییر می‌دهند، می‌توانید این یادگیری را با داستان‌های بیشتری ادامه دهید.

در مجموعه صوتی «داستان‌های مدیریتی و کسب‌وکار»، ۳۰ داستان کوتاه از دنیای مدیریت و کسب‌وکار را می‌شنوید؛ داستان‌هایی از تصمیم‌های مهم، شکست‌ها، اشتباه‌های پرهزینه و ریسک‌های جسورانه که هرکدام یک درس مدیریتی کاربردی در دل خود دارند.

🎧 ۳۰ داستان | ۱۱۰ دقیقه آموزش صوتی | یادگیری در هر زمان و مکان

به‌جای اینکه سال‌ها همه این تجربه‌ها را خودتان امتحان کنید، از تجربه دیگران یاد بگیرید.

 

"</yoastmark

داستان‌های صوتی مدیریتی و کسب‌وکار (کلیک کنید)

داستان های کسب و کار (کلیک کنید)

آرشیو مقالات کسب و کار (کلیک کنید)

درباره ی شبنم مرزبان

عکس آواتار
شبنم هستم، نویسنده کتاب سخت تر از سخت و سرپرست نویسندگان علم ما. مطالعه، آموزش دیدن و نوشتن رو خیلی دوست دارم و در علم ما مقالاتم رو با شما به اشتراک میزارم...

مطلب پیشنهادی

داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا

تسلا؛ داستان شرکتی که به «غیرممکن» خندید

تسلا؛ داستان شرکتی که به «غیرممکن» خندید روایتی از جسارت، سقوط، آتش، برق و آینده …

۲ دیدگاه

  1. داستان جالبیه

  2. داستانهای کسب و کاری که میذارید خیلی خوبن
    من عاشق این بخش از سایت هستم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Are you human? Please solve:Captcha


دوره‌های جدید علم‌ما با 80% تخفیف! (کلیک کنید)

رد کردن

error: این محتوا قابل کپی شدن نیست!