خانه / کسب و کار / داستان های کسب و کار / داستان جیمز دایسون | ۵۱۲۷ بار شکست؛ یک بار موفقیت
داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا
داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا

داستان جیمز دایسون | ۵۱۲۷ بار شکست؛ یک بار موفقیت

داستان جیمز دایسون

۵۱۲۷ بار شکست؛ یک بار موفقیت

 

گاهی یک کسب‌وکار موفق با یک دفتر شیک، سرمایه‌گذار بزرگ یا یک ایده خارق‌العاده شروع نمی‌شود. گاهی همه‌چیز از یک مشکل بسیار ساده آغاز می‌شود؛ از وسیله‌ای که درست کار نمی‌کند، از مشکلی که هر روز تکرار می‌شود و از آدمی که به‌جای اینکه بگوید «همه همین‌طور استفاده می‌کنند»، از خودش می‌پرسد: «چرا باید این‌طور باشد؟ آیا نمی‌شود بهترش کرد؟»

جیمز دایسون دقیقا چنین آدمی بود. مردی که یک روز با مشکلی بسیار معمولی روبه‌رو شد: جاروبرقی‌ای که هرچه بیشتر کار می‌کرد، مکش آن کمتر می‌شد. بیشتر مردم احتمالا کیسه جاروبرقی را عوض می‌کردند و به زندگی‌شان ادامه می‌دادند. اما دایسون تصمیم گرفت بفهمد چرا این اتفاق می‌افتد. آنچه بعد از آن اتفاق افتاد، به یکی از مشهورترین داستان‌های نوآوری و کارآفرینی مدرن تبدیل شد؛ پنج سال تلاش، ۵۱۲۷ نمونه اولیه و هزاران بار مواجهه با چیزی که کار نمی‌کرد.

اما داستان جیمز دایسون فقط درباره یک جاروبرقی نیست. این داستان درباره مردی است که یاد گرفت شکست را نه به‌عنوان پایان مسیر، بلکه به‌عنوان بخشی از مسیر طراحی محصول ببیند؛ کسی که وقتی شرکت‌های بزرگ گفتند «نه»، تصمیم گرفت خودش راهی برای «بله» پیدا کند. در این داستان با علم ما همراه باشید.

 

مردی که نمی‌توانست مشکلات را نادیده بگیرد

جیمز دایسون در سال ۱۹۴۷ در نورفک انگلستان متولد شد و بعدها در کالج سلطنتی هنر لندن تحصیل کرد و به طراحی صنعتی علاقه‌مند شد. اما چیزی که شخصیت حرفه‌ای او را شکل داد، فقط تحصیلاتش نبود. دایسون یک ویژگی مهم داشت: او نمی‌توانست به‌راحتی مشکلات بدیهی را نادیده بگیرد.

اگر وسیله‌ای درست کار نمی‌کرد، برایش سوال ایجاد می‌شد. اگر طراحی‌ای ناکارآمد بود، به دنبال راه دیگری می‌گشت. او به‌جای پذیرفتن محدودیت‌های موجود، دائما از خودش می‌پرسید: «آیا راه بهتری وجود دارد؟»

یکی از نخستین نمونه‌های این طرز فکر زمانی شکل گرفت که دایسون از کار با فرغون‌های معمولی ناراضی بود. چرخ باریک فرغون در گل گیر می‌کرد و حرکت دادن آن دشوار بود. بیشتر مردم احتمالا فقط از این موضوع ناراحت می‌شدند، اما دایسون تصمیم گرفت خود وسیله را تغییر دهد. او چرخ معمولی را با یک توپ بزرگ جایگزین کرد و محصولی به نام Ballbarrow ساخت؛ فرغونی که حرکت آن روی زمین راحت‌تر بود.

این تجربه به او یک درس مهم داد: گاهی نوآوری یعنی به یک وسیله معمولی نگاه کنی و جرئت کنی بپرسی: «چرا این وسیله باید دقیقا همین شکلی باشد؟»

اما بزرگ‌ترین چالش زندگی حرفه‌ای دایسون هنوز از راه نرسیده بود.

 

یک جاروبرقی معمولی و سؤالی که همه‌چیز را تغییر داد

سال ۱۹۷۸ بود. دایسون یک جاروبرقی Hoover Junior داشت. قرار بود این وسیله کار ساده‌ای انجام دهد: گردوغبار را جمع کند.

اما خیلی زود متوجه مشکلی شد. هرچه بیشتر از جاروبرقی استفاده می‌کرد، عملکرد آن ضعیف‌تر می‌شد. مکش کاهش پیدا می‌کرد و جاروبرقی دیگر مثل روزهای اول کار نمی‌کرد.

دایسون تصمیم گرفت به‌جای تحمل این مشکل، بفهمد دلیلش چیست. جاروبرقی را بررسی کرد و متوجه شد کیسه جاروبرقی به‌تدریج با گردوغبار پر می‌شود و منافذ آن مسدود می‌شوند. در نتیجه جریان هوا کاهش پیدا می‌کند و مکش دستگاه پایین می‌آید.

همین‌جا یک سوال ساده در ذهن او شکل گرفت:

«اگر بتوانیم جاروبرقی را بدون کیسه بسازیم چه؟»

اما این سوال بلافاصله سوال بزرگ‌تری به دنبال داشت:

«پس گردوغبار را چگونه از هوا جدا کنیم؟»

دایسون هنوز پاسخ کاملی نداشت، اما یک سرنخ در ذهنش وجود داشت.

 

پاسخ روی سقف یک کارخانه بود

دایسون پیش از این در شرکت Ballbarrow با مشکل دیگری مواجه شده بود. در فرآیند رنگ‌آمیزی، ذرات اضافی رنگ وارد هوا می‌شدند و سیستم فیلتر مرتبا دچار گرفتگی می‌شد.

او برای حل مشکل به فناوری‌ای به نام سیکلون صنعتی توجه کرده بود؛ سیستمی که می‌توانست ذرات را از جریان هوا جدا کند.

ایده برایش جالب بود.

اگر چنین سیستمی می‌توانست ذرات را در یک محیط صنعتی از هوا جدا کند، شاید بتوان همان اصل را در یک جاروبرقی نیز به کار گرفت.

اینجا بود که دو موضوع ظاهرا بی‌ربط به هم متصل شدند: کارخانه و جاروبرقی.

دایسون به‌جای اینکه بگوید «این فناوری برای کارخانه است و جاروبرقی چیز دیگری است»، سوال دیگری پرسید:

«اگر این اصل را کوچک کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟»

و بعد شروع کرد.

 

اولین نمونه؛ زشت، عجیب، اما امیدوارکننده

اولین نمونه قرار نبود زیبا باشد. قرار نبود برای فروشگاه آماده شود. قرار نبود مشتری آن را بخرد. هدف فقط یک چیز بود: آیا ایده کار می‌کند؟

دایسون یک نمونه سیکلون ساده ساخت و آن را به جاروبرقی خود متصل کرد. نمونه‌ای ابتدایی که حتی از مواد ساده ساخته شده بود.

شاید اگر کسی آن را می‌دید، هیچ شباهتی به محصولی که بعدها به یکی از معروف‌ترین برندهای لوازم خانگی جهان تبدیل شد، نداشت.

اما برای دایسون مهم نبود که زیباست یا نه.

مهم این بود که ایده می‌توانست کار کند.

البته همین نمونه اولیه به معنی پایان کار نبود. برعکس، تازه مسیر واقعی آغاز شده بود.

 

۵۱۲۷ بار تلاش برای ساختن چیزی که بهتر کار کند

حالا دایسون با یک چالش بزرگ روبه‌رو بود. یک نمونه اولیه داشت، اما این نمونه هنوز کامل نبود.

قدرت مکش باید بهتر می‌شد. جریان هوا باید اصلاح می‌شد. طراحی باید تغییر می‌کرد. قطعات باید دوباره ساخته می‌شدند. هر بار چیزی آزمایش می‌شد و نتیجه همیشه آن چیزی نبود که دایسون انتظار داشت.

اما او عقب ننشست.

نمونه بعدی ساخته شد.

بعدی.

و بعدی.

و دوباره یکی دیگر.

دایسون در طول حدود پنج سال، ۵۱۲۷ نمونه اولیه ساخت تا به طرحی برسد که بتواند استانداردهای موردنظرش را برآورده کند.

۵۱۲۷.

این عدد فقط یک عدد نیست.

تصور کنید بیش از پنج هزار بار چیزی را بسازید، آزمایش کنید، متوجه شوید کامل نیست، آن را تغییر دهید و دوباره از اول شروع کنید.

جایی که بسیاری از افراد احتمالا مدت‌ها قبل دست از کار می‌کشیدند، دایسون همچنان ادامه می‌داد.

او بعدها از این نمونه‌ها به‌عنوان «اشتباهات» یاد کرد؛ اشتباهاتی که در حقیقت هر کدام چیزی به او یاد داده بودند.

اگر یک نمونه کار نمی‌کرد، معنایش این نبود که همه‌چیز شکست خورده است.

معنایش این بود که یک روش دیگر امتحان شده و جواب نداده است.

این تفاوت نگاه، یکی از مهم‌ترین رازهای داستان دایسون است.

او شکست را اطلاعات می‌دید.

 

وقتی شرکت‌های بزرگ گفتند «نه»

بعد از سال‌ها تلاش، دایسون سرانجام به محصولی رسید که می‌توانست جدی گرفته شود. اما حالا با مشکل دیگری روبه‌رو بود:

چه کسی حاضر بود آن را تولید کند؟

بازار جاروبرقی در اختیار شرکت‌های بزرگ و محصولات تثبیت‌ شده بود. تولیدکنندگان بزرگ دلیلی نمی‌دیدند که مدل‌های موجود خود را کنار بگذارند و روی فناوری جدیدی سرمایه‌گذاری کنند.

دایسون طرحش را به شرکت‌های مختلف ارائه کرد.

اما بارها با پاسخ منفی روبه‌رو شد.

این قسمت از داستان بسیار مهم است.

چون دایسون فقط با مشکل فنی روبه‌رو نبود؛ با مقاومت بازار هم مواجه شده بود.

گاهی یک اختراع خوب به این دلیل شکست نمی‌خورد که بد است؛ بلکه به این دلیل شکست می‌خورد که دیگران هنوز ارزش آن را نمی‌بینند.

دایسون می‌توانست اینجا متوقف شود.

می‌توانست بگوید:

«شرکت‌های بزرگ قبول نکردند. پس لابد ایده من جواب نمی‌دهد.»

اما چنین کاری نکرد.

او تصمیم دیگری گرفت.

 

وقتی درها بسته شدند، دایسون درِ خودش را ساخت

اگر هیچ شرکتی حاضر نبود محصولش را تولید کند، شاید باید خودش راهی برای ورود به بازار پیدا می‌کرد.

محصول دایسون ابتدا در ژاپن با نام G-Force وارد بازار شد و مورد توجه قرار گرفت. این محصول در سال ۱۹۹۱ جایزه نمایشگاه بین‌المللی طراحی ژاپن را دریافت کرد.

این موفقیت فقط یک جایزه نبود.

برای دایسون یک پیام داشت: «ایده تو ارزشمند است.»

او حالا تجربه، اعتبار و منابع بیشتری داشت.

و تصمیم گرفت قدم بزرگ‌تری بردارد:

شرکت خودش را بسازد.

 

تولد Dyson؛ وقتی مخترع تبدیل به کارآفرین شد

در سال ۱۹۹۳ دایسون مرکز تحقیق و کارخانه خودش را راه‌اندازی کرد. از اینجا به بعد، داستان دیگر فقط داستان یک مخترع نبود.

دایسون باید با دنیای واقعی کسب‌وکار روبه‌رو می‌شد.

ساخت محصول یک چیز بود؛ فروختن آن چیز دیگری.

او باید تولید می‌کرد، بازاریابی می‌کرد، اعتماد مشتری را به دست می‌آورد و ثابت می‌کرد مردم حاضرند برای محصول متفاوتش پول پرداخت کنند.

نتیجه این تلاش‌ها، DC01 بود؛ نخستین جاروبرقی تولید انبوه Dyson که در سال ۱۹۹۳ عرضه شد.

محصولی متفاوت از جاروبرقی‌های سنتی؛ بدون کیسه و با فناوری سیکلون.

آن ۵۱۲۷ نمونه اولیه حالا دیگر روی میز آزمایشگاه نبودند.

آن‌ها تبدیل به محصولی واقعی شده بودند که مردم می‌توانستند خریداری و استفاده کنند.

 

او فقط یک جاروبرقی جدید نساخت

شاید بزرگ‌ترین درس داستان Dyson این باشد که دایسون فقط یک محصول جدید نساخت؛ او شیوه دیگری برای حل مسئله ایجاد کرد.

او به‌جای اینکه بپرسد «چطور یک کیسه بهتر برای جاروبرقی بسازیم؟»، سوال بنیادی‌تری پرسید:

«چطور کاری کنیم که اصلا به کیسه نیاز نداشته باشیم؟»

این تفاوت بین «بهبود» و «بازاندیشی» است.

بسیاری از کسب‌وکارها تلاش می‌کنند محصول موجود را کمی بهتر کنند. اما نوآوری گاهی از جایی آغاز می‌شود که جرئت کنیم کل مسئله را دوباره تعریف کنیم.

اگر دیگران می‌گویند «این کار همیشه همین‌طور انجام شده»، شاید بهترین سوال این باشد:

«آیا واقعا مجبوریم همیشه همین‌طور انجامش دهیم؟»

 

از جاروبرقی تا یک امپراتوری فناوری

موفقیت Dyson به جاروبرقی محدود نماند.

این شرکت بعدها وارد حوزه‌های دیگری مانند تصفیه هوا، مراقبت از مو، فناوری موتور و محصولات مختلف خانگی شد.

اما یک اصل از روزهای ابتدایی باقی ماند: یک مشکل واقعی پیدا کن و راه‌حلی متفاوت برای آن پیدا کن.

این همان چیزی است که داستان دایسون را برای کارآفرینان جذاب می‌کند.

درس اصلی داستان این نیست که باید دقیقا ۵۱۲۷ بار شکست بخوریم.

درس این است که هر بار چیزی جواب نمی‌دهد، باید بفهمیم چرا.

یک محصول فروخته نمی‌شود؟ دلیلش را پیدا کن.

مشتری ناراضی است؟ علت را پیدا کن.

ایده جواب نمی‌دهد؟ بفهم کجای آن مشکل دارد.

سرمایه‌گذار قبول نمی‌کند؟ بررسی کن چرا.

بازار واکنش خوبی نشان نمی‌دهد؟ اطلاعات جمع کن.

در این نگاه، شکست دیگر یک دیوار نیست. تبدیل می‌شود به یک علامت راهنما.

گاهی شکست، همان مصالحی است که موفقیت با آنها ساخته می‌شود.

اگر امروز در مسیر ساختن یک کسب‌وکار هستید و چیزی مطابق برنامه پیش نمی‌رود، شاید هنوز وقت تسلیم شدن نرسیده باشد.

شاید فقط باید سوال بهتری بپرسید:

«این شکست چه چیزی دارد به من یاد می‌دهد؟»

چون ممکن است چیزی که امروز آن را «شکست» می‌نامید، در واقع فقط نمونه اولیه موفقیت آینده شما باشد.

 

www.elmema.com

برای دیدن آرشیو داستان های کوتاه (کلیک کنید)

آرشیو مقالات کسب و کار (کلیک کنید)

برای اشتراک گذاری کلیک کنید:  واتس‌اپ  |  تلگرام 

درباره ی شبنم مرزبان

عکس آواتار
شبنم هستم، نویسنده کتاب سخت تر از سخت و سرپرست نویسندگان علم ما. مطالعه، آموزش دیدن و نوشتن رو خیلی دوست دارم و در علم ما مقالاتم رو با شما به اشتراک میزارم...

مطلب پیشنهادی

داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا

داستان سویچیرو هوندا | چرخ‌ دنده‌های سرنوشت

داستان سویچیرو هوندا چرخ‌ دنده‌های سرنوشت   داستان‌های زیادی از موفقیت وجود دارند، اما داستان …

یک دیدگاه

  1. من باورم نمیشه
    از خودم خجالت کشیدم که مسیرم رو بعد 5 بار نه شنیدن رها کردم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Are you human? Please solve:Captcha


دوره‌های جدید علم‌ما با 80% تخفیف! (کلیک کنید)

رد کردن

error: این محتوا قابل کپی شدن نیست!