خانه / کسب و کار / داستان های کسب و کار / ۳۰ بار رد شد، اما تسلیم نه! افسانه جک ما
داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا
داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا

۳۰ بار رد شد، اما تسلیم نه! افسانه جک ما

۳۰ بار رد شد، اما تسلیم نه! افسانه جک ما

 

بعضی آدم‌ها با اولین شکست عقب می‌کشند، بعضی‌ها با دهمین شکست خسته می‌شوند، اما افرادی هم هستند که حتی بعد از شنیدن ده‌ها «نه»، تازه محکم‌تر از قبل قدم برمی‌دارند. داستان جک ما از همین جنس است؛ مردی که نه چهره‌ی یک کارآفرین موفق را داشت، نه رزومه‌ای خیره‌کننده، نه سرمایه‌ای بزرگ و نه حتی شغلی ثابت. او بارها رد شد؛ از دانشگاه، از شغل، از فرصت‌ها و حتی از ساده‌ترین موقعیت‌هایی که دیگران به‌راحتی به دست می‌آوردند. اما چیزی درون او خاموش نمی‌شد: باور به آینده‌ای که هنوز هیچ‌کس آن را نمی‌دید.

این داستان، روایت مردی است که از دل تحقیرها، شکست‌ها و درهای بسته عبور کرد و سرانجام یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های جهان را ساخت. «علی‌بابا» فقط نام یک برند نیست؛ نماد باز شدن دری است که دنیا بارها سعی کرد به روی جک ما ببندد.

داستان جک ما (Jack Ma)، بنیان‌گذار غول تجارت الکترونیک یعنی «علی‌بابا»، یکی از حماسی‌ترین روایت‌های دنیای مدرن از شکست، استقامت و در نهایت پیروزی است. این داستان درباره‌ی مردی است که «نه» شنیدن برایش به یک عادت تبدیل شده بود، اما هرگز اجازه نداد این پاسخ‌ها، رویاهایش را دفن کنند. در این داستان با علم ما همراه باشید.

 

پسری که با دوچرخه به استقبال آینده می‌رفت

در شهر «هانگژو» چین، پسری لاغراندام زندگی می‌کرد که نه ثروتی داشت و نه پارتی. اما جک یک ویژگی متمایز داشت: کنجکاوی سیری‌ناپذیر.

در دورانی که چین تازه درهای خود را به روی دنیا باز می‌کرد، جک نوجوان هر روز صبح ساعت ۵ بیدار می‌شد و ۴۰ دقیقه با دوچرخه به هتلی در نزدیکی خانه‌شان می‌رفت تا با توریست‌های خارجی صحبت کند. او داوطلبانه راهنمای آن‌ها می‌شد تا فقط یک چیز یاد بگیرد: زبان انگلیسی.

او ۹ سال این کار را ادامه داد. این دوران به او چیزی فراتر از زبان آموخت؛ او یاد گرفت که دنیا بسیار بزرگتر از آن چیزی است که در کتاب‌های درسی چین نوشته شده است.

 

 کلکسیونرِ «نه»؛ از کی‌اف‌سی تا هاروارد

او پس از فارغ‌التحصیلی، برای هر شغلی که فکرش را بکنید درخواست فرستاد، اما درهای دنیا به روی او بسته بود:

KFC: وقتی شعبه KFC به شهر او آمد، ۲۴ نفر برای استخدام رفتند. ۲۳ نفر پذیرفته شدند و تنها کسی که رد شد، جک ما بود!

اداره پلیس: ۵ نفر برای شغل پلیسی داوطلب شدند. ۴ نفر استخدام شدند و به جک گفتند: «تو به درد این کار نمی‌خوری.»

هتل‌داری: او حتی برای پیش‌خدمتی در یک هتل ستاره‌دار به همراه پسرعمویش رفت. پسرعمویش که قدبلندتر و خوش‌چهره‌تر بود استخدام شد و جک باز هم رد شد.

هاروارد: جک ۱۰ بار برای دانشگاه هاروارد درخواست فرستاد و هر ۱۰ بار با بی‌رحمی تمام رد شد.

او در مجموع برای ۳۰ شغل مختلف اقدام کرد و در تمام آن‌ها شکست خورد. اما جک یک جمله طلایی داشت: «امروز سخت است، فردا سخت‌تر است، اما پس‌فردا زیباست؛ مشکل اینجاست که اکثر مردم فردا شب می‌میرند!»

 

 اولین کلیک روی دکمه‌ی سرنوشت

در سال ۱۹۹۵، جک به عنوان مترجم به سیاتل آمریکا سفر کرد. آنجا بود که برای اولین بار با پدیده‌ای به نام «اینترنت» آشنا شد. دوستش به او گفت: «جک، هر چه می‌خواهی جستجو کن.»

جک کلمه “Beer” (آبجو) را جستجو کرد. نتایجی از آمریکا، آلمان و ژاپن آمد، اما هیچ اثری از چین نبود. سپس کلمه “China” را سرچ کرد و هیچ نتیجه‌ای نیامد!

در آن لحظه، جک ما به جای ناامیدی، یک فرصت دید. او با خود گفت: «چرا محصولات چینی نباید در این دنیای دیجیتال باشند؟» او با دانشی صفر از کامپیوتر و کدنویسی، تصمیم گرفت چین را به اینترنت وصل کند.

 

 ۱۸ نفر در یک آپارتمان و رویای علی‌بابا

در سال ۱۹۹۹، جک ۱۷ نفر از دوستانش را در آپارتمان کوچکش جمع کرد. او با هیجان درباره آینده‌ای حرف می‌زد که در آن شرکت‌های کوچک چینی می‌توانند به کل دنیا کالا بفروشند. او نام شرکت را «علی‌بابا» گذاشت؛ چون این نام در همه زبان‌ها به راحتی تلفظ می‌شد و یادآور داستان «علی‌بابا و چهل دزد بغداد» بود که با رمز «کنجد باز شو»، درهای گنج را باز می‌کرد.

در آن سال‌ها، علی‌بابا هیچ درآمدی نداشت. سرمایه‌گذاران سیلیکون‌ولی به او می‌خندیدند و مدل کسب‌وکارش را احمقانه می‌دانستند. جک برای ماه‌ها مجبور بود به کارمندانش بگوید که صبور باشند، در حالی که خودش حتی پول کافی برای پرداخت قبض‌های آب و برق را نداشت.

 

وقتی جهان در برابر اراده زانو زد

ورق برگشت. جک ما با استراتژی‌های هوشمندانه و درک عمیق از بازار چین، غول‌هایی مثل eBay را در بازار چین شکست داد. او «سیستم اعتماد» را در کشوری که مردمش به خرید آنلاین اعتماد نداشتند، بنا کرد.

در سال ۲۰۱۴، علی‌بابا با بزرگترین عرضه اولیه سهام (IPO) در تاریخ بورس نیویورک، جهان را تکان داد. مردی که روزی توسط کی‌اف‌سی رد شده بود، حالا صاحب شرکتی بود که ارزشش از مجموع بسیاری از شرکت‌های بزرگ جهان بیشتر بود.

 

پیام الهام‌بخش داستان:

داستان جک ما به ما می‌گوید که شکست، پایان راه نیست، بلکه بخشی از فرآیند یادگیری است. او نه نابغه ریاضی بود و نه دانش فنی عجیبی داشت؛

او فقط «تسلیم نشدن» را بهتر از هر کسی بلد بود.

«اگر تسلیم نشوید، هنوز یک شانس دارید. تسلیم شدن، بزرگترین شکست است.»

 

www.elmema.com

برای دیدن آرشیو داستان های کوتاه (کلیک کنید)

آرشیو مقالات کسب و کار (کلیک کنید)

برای اشتراک گذاری کلیک کنید:  واتس‌اپ  |  تلگرام 

 

درباره ی شبنم مرزبان

Avatar photo
شبنم هستم، نویسنده کتاب سخت تر از سخت و سرپرست نویسندگان علم ما. مطالعه، آموزش دیدن و نوشتن رو خیلی دوست دارم و در علم ما مقالاتم رو با شما به اشتراک میزارم...

مطلب پیشنهادی

داستان های کسب و کار های بزرگ دنیا

داستان آمازون، اولین میز از درب‌های تخته چوبی

داستان آمازون، اولین میز از درب‌های تخته چوبی   داستان آمازون، اولین میز از درب‌های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Are you human? Please solve:Captcha


دوره‌های جدید علم‌ما با 80% تخفیف! (کلیک کنید)

رد کردن