خانه / توسعه فردی / احساس بی‌ارزشی چیست و چگونه آن را تغییر دهیم؟
بازنویسی ذهن
بازنویسی ذهن

احساس بی‌ارزشی چیست و چگونه آن را تغییر دهیم؟

احساس بی‌ارزشی چیست و چگونه آن را تغییر دهیم؟

راهنمای بازسازی باور «من لیاقت موفقیت ندارم»

 

تا به حال برایتان پیش آمده که فرصتی عالی پیش رویتان قرار بگیرد، اما به‌جای هیجان‌زده شدن، احساس ترس کنید؟ شاید پیشنهادی برای پیشرفت شغلی دریافت کرده‌اید، ایده‌ای برای راه‌اندازی کسب‌وکار دارید یا تصمیم گرفته‌اید برای رسیدن به یکی از آرزوهایتان قدم بردارید؛ اما صدایی درون ذهنتان زمزمه می‌کند: «من از پس این کار برنمی‌آیم»، «آدم‌های موفق با من فرق دارند» یا «من لیاقت چنین زندگی‌ای را ندارم».

این افکار ممکن است آن‌قدر طبیعی به نظر برسند که حتی متوجه تاثیر آن‌ها بر تصمیم‌هایتان نشوید. شاید فرصت‌ها را از دست بدهید، موفقیت دیگران را ببینید و خودتان را با آن‌ها مقایسه کنید یا حتی زمانی که به نتیجه خوبی می‌رسید، آن را به شانس نسبت دهید.

احساس بی‌ارزشی یکی از عواملی است که می‌تواند مانع رشد فردی، پیشرفت شغلی و دستیابی به اهداف شود. این احساس گاهی باعث می‌شود فرد پیش از آنکه فرصتی برای شکست یا موفقیت داشته باشد، خودش را از میدان خارج کند.

اما یک نکته مهم وجود دارد: احساس بی‌ارزشی، حقیقت وجود شما نیست؛ بلکه می‌تواند نتیجه باورهایی باشد که در طول زندگی درباره خودتان شکل داده‌اید.

خبر خوب این است که باورها قابل بررسی و تغییر هستند. در این مقاله بررسی می‌کنیم احساس بی‌ارزشی چیست، چگونه شکل می‌گیرد، چه تاثیری بر زندگی ما دارد و چگونه می‌توانیم با استفاده از اصول بازنویسی ذهن، باور «من لیاقت موفقیت ندارم» را به چالشی برای رشد و تغییر تبدیل کنیم. با علم ما همراه باشید.

 

احساس بی‌ارزشی چیست؟

احساس بی‌ارزشی حالتی است که در آن فرد خود را کم‌اهمیت، ناتوان، دوست‌نداشتنی یا شایسته‌نبودن برای دریافت اتفاق‌های خوب می‌بیند. در چنین شرایطی، فرد ممکن است تصور کند ارزش او از دیگران کمتر است یا برای اینکه شایسته احترام، محبت و موفقیت باشد، باید ویژگی‌ها و دستاوردهای خاصی داشته باشد.

برای مثال، ممکن است فردی با خودش بگوید:

  • من به‌اندازه کافی باهوش نیستم که موفق شوم.
  • دیگران از من توانمندتر هستند.
  • اگر اشتباه کنم، ثابت می‌شود که آدم بی‌عرضه‌ای هستم.
  • من شایسته درآمد بالا یا زندگی بهتر نیستم.
  • اگر دیگران واقعا مرا بشناسند، متوجه می‌شوند که به‌اندازه‌ای که نشان می‌دهم خوب نیستم.
  • موفقیت برای آدم‌هایی مثل من نیست.

این افکار لزوما به معنای آن نیستند که فرد واقعا توانایی یا ارزش کمی دارد. آن‌ها بیشتر نشان می‌دهند که شخص چگونه خودش را ارزیابی می‌کند.

احساس بی‌ارزشی همچنین با فروتنی یا آگاهی از نقاط ضعف تفاوت دارد. فردی که خودآگاهی دارد، می‌تواند بپذیرد که در بعضی زمینه‌ها مهارت کافی ندارد و برای یادگیری تلاش کند. اما فردی که احساس بی‌ارزشی دارد، ممکن است از یک ضعف یا اشتباه نتیجه بگیرد که اساسا آدم شایسته‌ای نیست.

تفاوت این دو نگاه بسیار مهم است؛ زیرا در نگاه اول، ضعف یک ویژگی قابل‌ تغییر است، اما در نگاه دوم، ضعف به هویت فرد تبدیل می‌شود.

 

چرا احساس می‌کنیم لیاقت موفقیت نداریم؟

احساس بی‌ارزشی معمولا یک‌شبه شکل نمی‌گیرد. این احساس ممکن است در نتیجه تجربه‌های تکرارشونده، روابط گذشته، مقایسه‌های اجتماعی و برداشت‌هایی که از اتفاق‌های زندگی داشته‌ایم، به‌تدریج ایجاد شود.

البته همه افراد با تجربه‌های مشابه، باورهای یکسانی پیدا نمی‌کنند. آنچه اهمیت دارد، علاوه بر خود اتفاق‌ها، معنایی است که ذهن ما از آن‌ها می‌سازد.

۱. انتقادهای مداوم در دوران کودکی:

کودکی که مرتب می‌شنود «تو هیچ‌وقت درست کاری انجام نمی‌دهی»، «چرا مثل بقیه نیستی؟» یا «از تو انتظار بیشتری داشتم»، ممکن است به‌تدریج تصور کند که به‌اندازه کافی خوب نیست.

در چنین شرایطی، کودک ممکن است به‌جای اینکه نتیجه بگیرد یک رفتار او اشتباه بوده است، به این باور برسد که خودش اشتباه است.

این باور می‌تواند سال‌ها بعد نیز ادامه پیدا کند؛ حتی زمانی که فرد بزرگ شده، توانایی‌های زیادی به دست آورده و شرایط زندگی‌اش تغییر کرده است.

 

۲. مقایسه شدن با دیگران:

وقتی ارزش خودمان را دائما با موفقیت، ظاهر، درآمد یا موقعیت اجتماعی دیگران مقایسه می‌کنیم، ممکن است همیشه احساس کنیم چیزی کم داریم.

به‌ویژه در شبکه‌های اجتماعی، معمولا با بخش‌های انتخاب‌شده و موفقیت‌های دیگران روبه‌رو می‌شویم، نه با تمام شکست‌ها، نگرانی‌ها و دشواری‌های آن‌ها.

در نتیجه، ممکن است زندگی واقعی خودمان را با تصویری گزینش‌ شده از زندگی دیگران مقایسه کنیم و به این نتیجه برسیم که از آن‌ها عقب‌تر هستیم.

 

۳. شکست‌ها و تجربه‌های تلخ گذشته:

شکست در یک رابطه، نرسیدن به هدفی مهم، از دست دادن شغل یا تجربه یک ناکامی مالی می‌تواند اعتماد فرد به خودش را تحت تاثیر قرار دهد.

مشکل زمانی آغاز می‌شود که فرد از یک اتفاق مشخص، نتیجه‌ای کلی درباره خودش می‌گیرد.

برای مثال، به‌جای اینکه بگوید «این کسب‌وکار با روش فعلی به نتیجه نرسید»، با خودش می‌گوید «من هیچ‌وقت نمی‌توانم کسب‌وکار موفقی داشته باشم».

در اینجا، یک تجربه ناموفق به حکمی درباره تمام آینده تبدیل می‌شود.

 

۴. وابسته کردن ارزش شخصی به موفقیت:

بعضی افراد یاد گرفته‌اند که فقط زمانی ارزشمند هستند که بهترین باشند، نمره عالی بگیرند، درآمد بالایی داشته باشند یا دیگران آن‌ها را تحسین کنند.

در نتیجه، موفقیت به‌جای اینکه تجربه‌ای لذت‌بخش باشد، به وسیله‌ای برای اثبات ارزشمندی تبدیل می‌شود.

این افراد ممکن است حتی پس از دستیابی به اهداف بزرگ نیز آرامش نداشته باشند. زیرا همیشه هدف دیگری وجود دارد که باید به آن برسند تا احساس کنند به‌اندازه کافی خوب هستند.

ارزشمندی انسان نباید به کارنامه موفقیت‌ها و شکست‌های او محدود شود. می‌توانیم برای رشد و پیشرفت تلاش کنیم، بدون اینکه ارزش خودمان را به نتیجه هر تلاش وابسته کنیم.

 

۵. باورهای منفی شکل‌ گرفته در ذهن:

گاهی تکرار یک فکر باعث می‌شود آن را با واقعیت اشتباه بگیریم.

اگر بارها به خودمان گفته باشیم «من نمی‌توانم»، ممکن است هنگام روبه‌رو شدن با یک فرصت جدید، پیش از بررسی توانایی‌ها و شرایط واقعی، انتظار شکست داشته باشیم.

این انتظار می‌تواند رفتار ما را نیز تغییر دهد. شاید کمتر تلاش کنیم، از کمک گرفتن بترسیم، فرصت‌ها را نادیده بگیریم یا زودتر از موعد تسلیم شویم. سپس نتیجه نامطلوب را شاهدی برای درست بودن باور اولیه خود بدانیم.

به این ترتیب، یک باور منفی می‌تواند به چرخه‌ای تبدیل شود که خودش را تقویت می‌کند.

 

احساس بی‌ارزشی چگونه مانع موفقیت می‌شود؟

فرض کنید دو نفر با توانایی‌ها و شرایط نسبتا مشابه، فرصتی برای پیشرفت پیدا می‌کنند.

نفر اول با خودش فکر می‌کند: «ممکن است هنوز همه مهارت‌های لازم را نداشته باشم، اما می‌توانم یاد بگیرم.»

نفر دوم می‌گوید: «من در حد این فرصت نیستم. اگر شکست بخورم، همه متوجه می‌شوند که توانایی ندارم.»

نفر اول احتمالا فرصت را بررسی می‌کند، سوال می‌پرسد و برای یادگیری اقدام می‌کند. نفر دوم ممکن است حتی پیش از شروع، از فرصت صرف‌نظر کند.

تفاوت این دو نفر لزوما در میزان استعداد آن‌ها نیست؛ بلکه در برداشتی است که از توانایی‌های خود دارند.

احساس بی‌ارزشی می‌تواند از چند مسیر بر موفقیت اثر بگذارد:

ترس از شروع: فرد تصور می‌کند تا زمانی که کاملا آماده نشده، نباید اقدامی انجام دهد؛ بنابراین فرصت‌ها را به تعویق می‌اندازد.

کمال‌گرایی: فرد از خودش انتظار دارد بدون اشتباه عمل کند. کوچک‌ترین خطا را نشانه بی‌کفایتی می‌داند و ممکن است پروژه‌ها را نیمه‌کاره رها کند.

نادیده گرفتن توانایی‌ها: موفقیت‌ها را به شانس یا کمک دیگران نسبت می‌دهد، اما شکست‌ها را به ضعف شخصی خود مرتبط می‌کند.

دشواری در تعیین مرزها: ممکن است برای جلب رضایت دیگران، بیش از توان خود مسئولیت بپذیرد یا نتواند خواسته‌هایش را بیان کند.

ترس از دیده شدن: گاهی فرد از اینکه توانایی‌هایش را نشان دهد یا برای پیشرفت قدم بردارد، می‌ترسد؛ زیرا موفقیت می‌تواند او را در معرض قضاوت و انتظارات بیشتر قرار دهد.

البته همه این رفتارها لزوما از احساس بی‌ارزشی ناشی نمی‌شوند و عوامل دیگری نیز می‌توانند در آن‌ها نقش داشته باشند. بااین‌حال، شناخت باورهای زیربنایی می‌تواند به ما کمک کند موانع درونی خود را بهتر بشناسیم.

 

بازنویسی ذهن چیست و چه ارتباطی با احساس بی‌ارزشی دارد؟

بازنویسی ذهن به فرایندی گفته می‌شود که در آن افکار، باورها و الگوهای ذهنی خود را شناسایی می‌کنیم، اعتبار آن‌ها را مورد بررسی قرار می‌دهیم و به‌جای پذیرش خودکار آن‌ها، تفسیرهای واقع‌بینانه‌تر و سازنده‌تری را تمرین می‌کنیم.

ذهن ما در طول زندگی از تجربه‌ها، روابط، آموزش‌ها و برداشت‌ها تاثیر می‌پذیرد. بعضی از باورهایی که در گذشته شکل گرفته‌اند، ممکن است در شرایط فعلی دیگر دقیق یا مفید نباشند.

برای مثال، شاید زمانی که در کاری شکست خورده‌اید، به این نتیجه رسیده باشید که توانایی موفقیت ندارید. اما آیا یک شکست واقعا می‌تواند توانایی شما را برای تمام فعالیت‌های آینده مشخص کند؟

بازنویسی ذهن به معنای نادیده گرفتن گذشته یا تکرار جملات مثبت بدون توجه به واقعیت نیست. هدف این است که میان اتفاقی که رخ داده و نتیجه‌ای که درباره خودمان گرفته‌ایم، تفاوت قائل شویم.

برای مثال:

  • باور قدیمی: «من لیاقت موفقیت ندارم.»
  • باور جایگزین: «ممکن است هنوز در بعضی زمینه‌ها مهارت کافی نداشته باشم، اما می‌توانم یاد بگیرم و پیشرفت کنم.»
  • باور قدیمی: «اگر شکست بخورم، یعنی آدم ناتوانی هستم.»
  • باور جایگزین: «شکست می‌تواند اطلاعاتی درباره روش کارم به من بدهد؛ اما به‌تنهایی ارزش یا توانایی کلی من را تعیین نمی‌کند.»
  • باور قدیمی: «دیگران از من بهتر هستند.»
  • باور جایگزین: «دیگران ممکن است در بعضی زمینه‌ها توانمندتر باشند، اما این موضوع به معنای بی‌ارزش بودن من نیست.»

این تغییرات شاید در ابتدا ساده به نظر برسند، اما وقتی با بررسی شواهد و رفتارهای تازه همراه شوند، می‌توانند به شکل‌گیری نگرشی متعادل‌تر کمک کنند.

 

چگونه باور «من لیاقت موفقیت ندارم» را تغییر دهیم؟

برای تغییر این باور، لازم نیست یک‌شبه به فردی تبدیل شوید که هیچ تردیدی درباره خودش ندارد. هدف این نیست که هر روز احساس اعتمادبه‌نفس کامل داشته باشید؛ هدف این است که حتی در حضور تردیدها، خودتان را منصفانه‌تر ارزیابی کنید و اجازه ندهید یک باور قدیمی تمام انتخاب‌هایتان را کنترل کند.

در ادامه، چند گام عملی برای شروع فرایند بازنویسی ذهن ارائه می‌کنیم.

گام اول: صدای منتقد درونی خود را شناسایی کنید

اولین قدم، شناخت افکاری است که معمولا درباره خودتان دارید.

برای چند روز، به گفت‌وگوی درونی خود توجه کنید. به‌خصوص زمانی که اشتباه می‌کنید، با فرد موفقی روبه‌رو می‌شوید، فرصت تازه‌ای پیدا می‌کنید یا می‌خواهید کاری را شروع کنید.

از خودتان بپرسید:

  • در این لحظه چه فکری درباره خودم دارم؟
  • آیا به خودم می‌گویم که توانایی ندارم؟
  • آیا یک اشتباه را به تمام شخصیت خودم تعمیم می‌دهم؟
  • آیا از قبل فرض کرده‌ام که شکست خواهم خورد؟

برای مثال، ممکن است متوجه شوید که هر بار می‌خواهید برای یک فرصت شغلی اقدام کنید، فکری مانند «من به‌اندازه کافی خوب نیستم» در ذهنتان ظاهر می‌شود.

همین شناسایی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا تا زمانی که یک باور را نبینیم، ممکن است آن را حقیقتی بدیهی بدانیم و بدون بررسی از آن پیروی کنیم.

 

گام دوم: میان واقعیت و تفسیر ذهن تفاوت بگذارید

پس از شناسایی فکر منفی، از خودتان بپرسید آیا این فکر یک واقعیت قطعی است یا تفسیری که از شرایط دارم.

فرض کنید در یک مصاحبه شغلی پذیرفته نشده‌اید.

واقعیت این است که در آن مصاحبه انتخاب نشده‌اید. اما جمله «من هیچ‌وقت موفق نمی‌شوم» یک تفسیر کلی درباره آینده است، نه واقعیتی که از آن اتفاق به‌طور قطعی نتیجه گرفته شود.

برای بررسی باور خود، این پرسش‌ها را مطرح کنید:

  • چه شواهدی این باور را تایید می‌کنند؟
  • چه شواهدی با آن در تضاد هستند؟
  • آیا تجربه‌های موفق یا توانایی‌هایی دارم که نادیده گرفته‌ام؟
  • اگر دوستم چنین تجربه‌ای داشت، آیا درباره او هم همین قضاوت را می‌کردم؟
  • آیا ممکن است توضیح دیگری برای این اتفاق وجود داشته باشد؟

قرار نیست برای هر فکر منفی، حتما یک پاسخ کاملا مثبت پیدا کنید. کافی است از قضاوت‌های مطلق فاصله بگیرید و تصویر کامل‌تری از شرایط ببینید.

 

گام سوم: باور قدیمی را به جمله‌ای واقع‌بینانه تبدیل کنید

پس از بررسی باور، یک جمله جایگزین بنویسید که نه اغراق‌آمیز باشد و نه تحقیرکننده.

اگر در حال حاضر باور دارید «من بی‌استعدادم»، شاید تکرار جمله «من فوق‌العاده و در همه کارها موفق هستم» برایتان باورپذیر نباشد.

در عوض، می‌توانید بگویید:

«هنوز در بعضی زمینه‌ها تجربه کافی ندارم، اما می‌توانم مهارت‌های لازم را یاد بگیرم.»

یا اگر فکر می‌کنید «من لیاقت موفقیت ندارم»، این جمله را تمرین کنید:

«لازم نیست کامل باشم تا برای پیشرفت تلاش کنم. می‌توانم برای اهدافم قدم بردارم و در مسیر یاد بگیرم.»

یک باور جایگزین خوب، قرار نیست واقعیت را انکار کند؛ بلکه باید به شما کمک کند واقعیت را بدون تحقیر خودتان ببینید.

 

گام چهارم: ارزش شخصی خود را از عملکردتان جدا کنید

یکی از مهم‌ترین بخش‌های بازنویسی ذهن، تغییر این تصور است که ارزش شما فقط به میزان موفقیتتان بستگی دارد.

اگر درآمدتان کاهش پیدا کند، به هدفی نرسید یا در یک پروژه اشتباه کنید، ممکن است عملکردتان نیاز به اصلاح داشته باشد. اما این موضوع به معنای بی‌ارزش بودن شما نیست.

برای تمرین، دو جمله را از یکدیگر جدا کنید:

«من در این کار نتیجه مطلوبی نگرفتم.»

«من آدم شکست‌خورده و بی‌ارزشی هستم.»

جمله اول درباره نتیجه یک فعالیت است و می‌تواند زمینه یادگیری را فراهم کند. جمله دوم یک قضاوت کلی درباره هویت شماست.

هر بار که متوجه می‌شوید یک اتفاق را به ارزش کلی خودتان پیوند می‌دهید، به خودتان یادآوری کنید که عملکرد قابل‌ارزیابی و اصلاح است؛ اما ارزش انسان را نمی‌توان با یک نتیجه، یک اشتباه یا نظر یک نفر تعیین کرد.

 

گام پنجم: برای باور جدید، شواهد واقعی بسازید

تغییر باور فقط با فکر کردن اتفاق نمی‌افتد. تجربه‌های تازه نیز می‌توانند به شما کمک کنند برداشت متفاوتی از توانایی‌های خود داشته باشید.

اگر باور دارید که نمی‌توانید کاری را انجام دهید، به‌جای اینکه منتظر بمانید تا کاملا به خودتان اطمینان پیدا کنید، یک اقدام کوچک و قابل‌مدیریت انتخاب کنید.

برای مثال:

اگر فکر می‌کنید توانایی یادگیری ندارید، روزانه ۱۵ دقیقه برای یادگیری یک مهارت وقت بگذارید.

از بیان نظرتان می‌ترسید، در یک گفت‌وگوی ساده نظر واقعی خود را محترمانه بیان کنید.

اگر تصور می‌کنید نمی‌توانید کسب‌وکاری راه‌اندازی کنید، به‌جای کنار گذاشتن ایده، یک نیاز واقعی مشتریان را بررسی کنید و با چند نفر از مخاطبان احتمالی صحبت کنید.

همیشه کارها را به تعویق می‌اندازید، فقط ۱۰ دقیقه روی اولین مرحله کار تمرکز کنید.

هدف این نیست که فورا به نتیجه بزرگی برسید. هدف این است که به‌تدریج تجربه کنید که می‌توانید اقدام کنید، یاد بگیرید، اشتباه کنید و دوباره ادامه دهید.

 

گام ششم: موفقیت‌های کوچک خود را ثبت کنید

افرادی که احساس بی‌ارزشی دارند، گاهی شکست‌های خود را به‌خوبی به یاد می‌آورند، اما موفقیت‌ها و پیشرفت‌هایشان را نادیده می‌گیرند.

برای مقابله با این الگو، هر شب سه مورد را یادداشت کنید:

۱. امروز چه کاری انجام دادم که به تلاش نیاز داشت؟

۲. چه چیزی یاد گرفتم یا در چه زمینه‌ای پیشرفت کردم؟

۳. کدام رفتار من نشان می‌دهد که توانایی انتخاب، یادگیری یا حل مسئله دارم؟

لازم نیست این موارد بزرگ باشند. شاید امروز با وجود ترس، تماس مهمی برقرار کرده‌اید، شاید کاری را که مدت‌ها عقب انداخته بودید شروع کرده‌اید، یا شاید پس از یک اشتباه، به‌جای سرزنش خودتان، برای اصلاح آن اقدام کرده‌اید.

با ثبت این تجربه‌ها، تصویر شما از خودتان می‌تواند متعادل‌تر شود؛ زیرا توجهتان فقط روی کمبودها و ناکامی‌ها باقی نمی‌ماند.

 

گام هفتم: با وجود ترس، به خودتان اجازه تجربه کردن بدهید

یکی از دام‌های احساس بی‌ارزشی این است که فرد منتظر می‌ماند ابتدا احساس کند شایسته و توانمند است و بعد اقدام کند.

اما گاهی احساس اطمینان پس از اقدام و تجربه کردن شکل می‌گیرد، نه پیش از آن.

ممکن است هنگام شروع یک کار جدید همچنان شک داشته باشید. این تردید لزوما به معنای ناتوانی شما نیست، گاهی فقط نشان می‌دهد که در حال تجربه موقعیتی تازه هستید.

به خودتان اجازه دهید مبتدی باشید، سوال بپرسید، اشتباه کنید و از دیگران کمک بگیرید.

شما مجبور نیستید پیش از شروع، تمام پاسخ‌ها را بدانید. کافی است قدم بعدی را مشخص کنید.

 

دوره بازنویسی ذهن؛ قدمی برای تغییر باورها و ساختن نگرشی تازه

شناختن باورهای محدودکننده، نخستین قدم برای تغییر آن‌هاست. اما اگر این باورها سال‌ها در ذهن شما تکرار شده باشند، ممکن است شناسایی آن‌ها به‌تنهایی کافی نباشد.

در مسیر بازنویسی ذهن، یاد می‌گیرید افکار و باورهای ریشه‌ای خود را بهتر بشناسید، الگوهای تکرارشونده را بررسی کنید و به‌جای واکنش‌های خودکار، انتخاب‌های آگاهانه‌تری داشته باشید.

اگر احساس می‌کنید باورهایی مانند «من کافی نیستم»، «من نمی‌توانم» یا «من لیاقت موفقیت ندارم» مانع رشد و پیشرفت شما شده‌اند، دوره بازنویسی ذهن می‌تواند فرصتی برای آشنایی عمیق‌تر با این الگوها و تمرین تغییر نگرش‌ها باشد.

اگر می‌خواهید به‌جای تکرار الگوهای قدیمی، شناخت عمیق‌تری از ذهن و باورهای خود به دست آورید، دوره «بازنویسی ذهن» می‌تواند شروعی برای این شناخت و تغییر باشد.

دوره بازنویسی ذهن (کلیک کنید)

 

درباره ی شبنم مرزبان

عکس آواتار
شبنم هستم، نویسنده کتاب سخت تر از سخت و سرپرست نویسندگان علم ما. مطالعه، آموزش دیدن و نوشتن رو خیلی دوست دارم و در علم ما مقالاتم رو با شما به اشتراک میزارم...

مطلب پیشنهادی

بازنویسی ذهن

چگونه باورهای منفی درباره خودمان را تغییر دهیم؟

چگونه باورهای منفی درباره خودمان را تغییر دهیم؟   شاید بارها در زندگی به خودتان …

یک دیدگاه

  1. مطالبش واقعا به فکر کردن درباره خودمون کمک می‌ کنه
    ممنون از شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Are you human? Please solve:Captcha


دوره‌های جدید علم‌ما با 80% تخفیف! (کلیک کنید)

رد کردن

error: این محتوا قابل کپی شدن نیست!